تبليغاتX
love
دعوای با حاااااااااال

سلام خوبيد؟؟؟؟؟؟
تا حالا شده با پسر عموي بزرگتون دعوا کنيد؟؟؟
نمدووني چه  کيفي ميده وسط خيابوون توي جمع خانواده سر پسر عوومت داد بزني وهمه بدوونن که حق با تؤ و اوون نتوونه حرفي بزنه
اگه تاحالا اين کارو نکرديد حتما امتحان کنيد نميدووني چه کيفي ميده
آدم حال ميکنه
به اميد دواي تک تکتون با پسر عموي بزرگتوون
babye

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر

نمي دوونم چي بگم
ولي خيلي  حس بديي که آدم فکر کنه توو دنيا تنها شده
به خدا حس بدييه
آخه نامرد چرا با من اين کارو کردي؟؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر

سلام چطورید؟!
امروز جاتون خالی رفتم نمایشگاه کتاب خیلی خوش گذشت(دل اوونی که بهش گفتم بیا نیوومد بسوزه)اونقدر خوب بود که الان دارم از خستگی میمیرم اونجا رفتم غرفه های چند تا از دوستام کلی کتاب اشانتیون گرفتم و الان ساعت هشت که رسیدم خونه
فکر کننننننننننننننننننننننن!!!
از ساعت 2 تا 8 تازه نصفش هم تو ترافیک بودم
ببخشید دیگه بیشتر از این نمی توونم بنویسم دارم میرم بخوابم
bye bye
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر

وقتي که ديگر نبود    من به بودنش نيازمند شدم  
وقتي که ديگر رفت    من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي که ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد   من او را دوست داشتم
وقتي که او تمام کرد   من شروع کردم
وقتي او تمام شد من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن  مثل تنها زندگي کردن است
مثل تنها مردن!!!!!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
love

سلام
تا حالا شده عاشق يکي شده باشي و خودش ندوونه؟
هر چي که حرف عاشقوونه بلدي براش بزني  بعد بهت بگه عاشق کي شدي؟
هي بخواهي بهش بگي روت نشه ؟
تا حالا شده توو جشن تولد يکي رووت نشه بهش بگي دوستش داري؟
يا توو چشماش نگاه کني سعي کني حرف دلت رو بزني ولي نتووني چون ميترسي طرف مسخرت کنه
بازم رووم نميشه مستقيم تر از اين بگم اميدوارم خودش بفهمه که منظورم کيه
فقط ميخوام بگم دوستش دارم ولي به يه دليل که خودش هم ميدوونه رووم نميشه
عزيزم اگه منظورمو فهميدي سعي کن ارتباط تو با من بيشتر کني چون ديگه رووم نميشه بيشتر از اين پا فشاري کنم
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر
ضرب المثلهاي امروزي


-گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه عيب نداره بجاش سويا ميخورم .

يک سوزن به خودت بزن ولي مواظب باش آلوده به اچ.آي.وي نباشه.

-با حلوا حلوا کردن مرده خور سير نميشه. -خر ما از کرگي ترمزش اي.بي.اس بود.

-يارو پول نداشت خونه بسازه ميگفت شهرداري تراکم نميده.

-يکي رو تو ده راه نميدادن سراغ گرين کارت رو ميگرفت. -مرغ همسايه سوخاري

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیستم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر

تقصیر  دلم نیست که عاشقت شدم آخه

نگاهت زیباست

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 7 بعد از ظهر
عشق


سلام امروز ميخوام يک سري اطلاعات قشنگ از عشق و حالات دروني عاشق بهتون بدم مطمعنم که خوشتون مياد
چون اين مطلب قشنگ بود دوستان خواستند که دوباره براتون بزارم
درسته يکم طولانيه ولي ارزش خوندن را داره  
فقط نظرتوونو در مورد اين مطلب حتما به من بگيدددددددد

 
عشق چيست؟

 

عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ? برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.

لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ?? ماه تا ? سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ?? سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هجدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
offfffffffffffffff

ن فراموش نکردم قدمي که تو برداشته اي سوي دلم * تو فراموش نکن گرچه آن روز گذشت... که تو رفتي و هنوز... مانده برگشتن تو... * من فراموش نکردم غم آن لحظه سرد ديدن ِ رفتن ِ تو... * تو فراموش نکن

 

  چه دردي داره وقتي به پاي همه چيز يه نفر بشيني،از همه چيزت بگذاري همه دردها و فشارهاي روحي را به خاطر اون به جون بخري و اون فقط نظاره گر باشه و هيچ کاري واست نکنه و زماني هم که تو خسته از اين همه درد بهش پناه ببري و ازش گلايه کني که خيلي خسته اي، برگرده

  دل من تنها بود دل من هرزه نبود دل من عادت داشت که بماند يک جا به کجا؟ معلوم است به در خانه ي تو دل من عادت داشت که بماند آن جا پشت يک پرده تور که تو هرروز آن را به کناري بزني دل من ساکن ديوارو دري که تو هرروز از آن مي گذري دل من ساکن دستان تو بود دل من گوشه يک باغچه بود که تو هرروز به آن مي نگري دل من راديدي؟ ساکن کفش تو بود يادت هست؟

 
 ب.ظ): گفتي عاشقمي، گفتم دوستت دارم. گفتي اگه يه روز نبينمت ميميرم، گفتم من فقط ناراحت ميشم. گفتي من بجز تو به كسي فكر نمي كنم، گفتم اتفاقا من به خيلي ها فكر مي كنم. گفتي تا ابد تو قلب مني، گفتم فعلا تو قلبم جا داري. گفتي اگه بري با يكي ديگه من خودمو مي كشم، گفتم اما اگه تو بري با يكي ديگه، من فقط دلم ميخواد طرف رو خفه كنم. گفتي ... ، گفتم... . حالا فكر كردي فرق ما اين هاست؟ نه! فرق ما اينه كه: تو دروغ گفتي، من راستشو

 
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
جمعه

الان که اين متن را مينويسم جمعه عصر حسابي حوصلم سر رفته
خواستم يه کار جديد کرده باشم شعر آهنگهاي چند تا از خواننده ها رو قاطي کردم
نميدوونم قشنگ شده يا نه
لطفا حتما به من بگيد که چطور  شده
نظظظظظظظظظظظظظظظررررررررررر ببببببببببببددددددددددددههههههههههههههههه


شقايق درد من يکي دوتا نيست آخه درد من از قريبه ها نيست
درد من دردي بزرگه که به هيچ کس نميتوونم بگم
يکي خشکيده خون من رو دستاش که حتي يک نفس از من جدا نيست
اگه از من جدا باشه من هميشه به فکر اون هستم
و حتي يک لحظه از يادش دور نيستم
اگه با من ميمووند قسم ميخورم که به کس ديگه فکر نميکردم
ديگه نمي دوونم چي بگم که خيلي تنهام غير غصه ياري ندارم
غير تنهايي ديگه دل داري ندارم
ديگه گريه نميکنم بموون آه نميکشم بشين بغض نميکنم ببين
کجايي خوشگل عاشق که برام بخووني از مهرو محبت
آهاي کجايي که به مووهات سنجاق شقليق ببندم
گذاشتي رفتي گفتي ميام خدا خودش بخير کنه
کجايي ببيني سفارشي عاشقت شدم
سفارشي خاطرخاتم سفارشي حتي توو خواب مثل سايه باهاتم
من رو دست کم نگير بيا
من هموونم که ميتوونم آسموون خورشيد رو با شبنم آب پاشي کنم
خيلي دوست دارم تانگو برقصم ولي بي تو تانگو هم مزه نداره
کاشکي امشب تلفن زنگ بزنه تو با صداي گرمت پشت خط بگي دوستم داري
حادثه عزيز من تنها تو مووندني شدي بين همه ترانه هام تنها تو خوندني شدي
دستاي سردمو بگير که خيلي تنها هستم
شايد پرنده هاي قفسي بتوونن تنهايي رو تحمل کنن ولي من نميتوونم
اوونا نميدوونن عشق  چيه عاشقه دربه در کيه من که ميدونم نامرد
هرگز نخواستم که به داشتن تو عادت بکنم بگم فقط مال مني به تو جسارت بکنم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر
لحظه‌هاي طلايي‌!


          
          براي فهميدن ارزش ده سال‌: از زوج‌هاي تازه طلاق گرفته بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش چهار سال‌: از فارغ التحصيل دانشگاه بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك سال‌: از دانش آموزي كه در امتحانات پايان سال مردود
      شده بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش نه ماه‌: از مادري كه نوزاد مُرده به دنيا آورده بپرس‌.

          براي فهميدن ارزش يك ماه‌: از مادري كه نوزاد زودرس به دنيا آورده بپرس‌.

          براي فهميدن ارزش يك هفته‌: از سردبير يك روزنامه هفتگي بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك ساعت‌: از عاشقاني كه در انتظار يكديگر به سر
      برده‌اند، بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك دقيقه‌: از شخصي كه قطار، اتوبوس يا هواپيما را از
      دست داده بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك ثانيه‌: از بازمانده يك تصادف بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك دهم ثانيه‌: از شخصي كه در المپيك مدال نقره به دست
      آورده بپرس‌.
          براي فهميدن ارزش يك دوست‌: از كسي كه آن را از دست داده بپرس
       

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سیزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر
rainbow


Our love is like a rainbow
That?s created by the rain.
It?s big and bright
And always glows and never seems to drain
 
   


Unless of course it never rains
And sunlight never shows
But you and I both know
That, the rain will always approach
 
   


And every day the sun will shine
Without it we aren?t done
And like that rainbow through the sun
and all the rain
 
   


Our love will always be
Because it?s here to and here to stay
I love you now and always will
For ever till the colorful end

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 4 بعد از ظهر
عشق از نگاه های مختلف

     عشق از ديد دانشمندان:
            آنتوان برت : اولين طليعه عشق آخرين تابش عقل است

            لرد بايرون : عشق مرد قسمتي از زندگي او و عشق زن همه زندگي اوست

            ديز رائيلي : همه بخاطر عشق زاده شدهايم .... عشق پايه و اساس هستي و
            تنها پايان آنست

            فرانگلين : اگر مي خواخيد دوستتان بدارند دوست بداريد و دوست داشتني
            باشيد

            و اما عشق از ديد گاه آدمهاي معمولي مثل خودمون :‌ (گرفته شده از چت
            ياران)

            1.عشق از ديد جاج آقا : استغفرالله باز از اين حرفاي بي ناموســي زدي
؟!
            ( جمله عاشقانه : خداوند همه جوانان رو به راه راست هدايت كنه )

            2.عشق از ديد يك رياضيدان : عشق يعني دوست داشتن بدون فرمـــول !
            ( جمله عاشقانه : آه عزيزم به اندازه سطح زير منحني دوستت دارم )

            3.عشق از ديد رحيم گوشكوب بقال سر كوچه : والا زمان ما عشق مشق نبود
            ننمـون رفت اين فاطي اتوماتيك رو واسمون گرفت !
            ( جمله عاشقانه : هوي فاطي شام چي داريم ؟ )

            4.عشق از ديد مرتضي ايدزي ( در زندان ) : اوچيكتيم عشقي !
            ( جمله عاشقانه : خاك زير پاتيم ... نشاشي كه گل ميشيم )

            5.عشق از ديد ننه بزرگم : نزن ننه اين حرفارو ! راستي اين دختر
            بتـــــــول خانوم خيلي دختر خوب و با كمالاتيه !
            ( جمله عاشقانه : بريم خواستگاري ... )

            6.عشق از ديد دوست دخترم : عزيزم تو كه عاشقمي پس چرا هزينـــــــه
            جراحي دمـــــاغمو نميدي ؟! واسه ناهار هم بريم رستوران... ناديا و
            دوستشم ميان ... دوست ناديا واســـش يه ماتيز گرفته ! تو حتي حاضر
            نيستي واسه مــن كه اينهمه دوستت دارم يه پرايد بخري ؟!
            ( جمله عاشقانه : عزيزم گوشي سوني ميخوام .. راستي دوستت هم دارم! )

            7.عشق از ديد غلام شوفر : رادياتور عشق من از برايت جوش آمده ! باور
            نداري بر آمپرم بنگر!
            ( جمله عاشقانه : عزيزم دوست دارم ! بووووو بوووووو بوووووغ )

            8.عشق از ديد دختراي ترشيده : خدا جون يعني ميشه بياد خواستگاريم ؟!!
            ( جمله عاشقانه : يا شابدالعظيم 1000 تومن نذرت كه بياد خواستگاريم )

            9.عشق از ديد ارازل و اوباش ( جوات ) : عشق مشق سرش گرده ! خونه
            خالــــــــــي نداري؟
            ( جمله عاشانه : بوووق ... آبجي مياي بريم كثافتكاري ؟ )

            10.عشق از ديد بابام : آخه پسر عشق واست نون و آب ميشه ؟! حالا بگو
            ببينم باباش چي كارست‍ ؟
            ( جمله عاشقانه : برو دختر حاج آقارو بگير )

            11.عشق از نگاه ننم : وا مگه تو امسال كنكور نداري ؟! عشق باشه واسه
            بعد !
            ( جمله عاشقانه : اوا غذام سوخت )
            

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر
13 نصیحت

 

سلام خوبید؟
این 13 خط نصیحت را آویزه گوشت کن تا در زندگیت موفق شی من خودم 3تای آخرو خیلی بیشتر دوست دارم و سعی میکنم به همش عمل کنم
فققققققققققققط نظرررررررر یادددددددددددددت نرررررررررررره

 

 

 

دوستت دارم ، نه به خاطر شخصيت تو ، بلكه بخاطر شخصيتي كه من

هيچكس لياقت اشكهاي تو را ندارد و كسي كه چنين ارزشي دارد باعث اشك ريختن تو نميشود
اگر كسي تو را آنطور كه ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست كه تو را با تمام وجودش دوست ندارد
دوست واقعي كسي است كه دستهاي تو را بگيرد ولي قلب تو را لمس كند.
بدترين شكل دلتنگي براي كسي آن است كه در كنار او باشي و بداني كه هرگز به او نخواهي رسيد
هرگز لبخند را ترك نكن، حتي وقتي ناراحتي چون هر كس امكان دارد عاشق لبخند تو شود
 تو ممكن است در تمام دنيا فقط يك نفر باشي، ولي براي بعضي افراد تمام دنيا هستي
هرگز وقتت را  با كسي كه حاضر نيست وقتش را با تو بگذراند، نگذران.
شايد خدا خواسته است كه ابتدا بسياري افراد نامناسب را بشناسي و سپس شخص مناسب را، به اين ترتيب وقتي او را يافتي بهتر مي‌تواني شكر گزار باشي
به چيزي كه گذشت غم نخور، به آنچه پس از آن آمد لبخند بزن.
هميشه افرادي هستند كه تو را مي‌آزارند، با اين حال همواره به ديگران اعتماد كن و فقط مواظب باش كه به كسي كه تو را آزرده، دوباره اعتماد نكني
خود را به فرد بهتري تبديل كن و مطمئن باش كه خود را مي‌شناسي قبل از آنكه شخص ديگري را بشناسي و انتظار داشته باشي او تو را بشناسد
زياده از حد خود را تحت فشار نگذار، بهترين چيزها در زماني اتفاق مي‌افتد كه انتظارش را نداري

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر
درس تنفر


     
      شب از نيمه مي گذشت هنوز تلفن را  در دست داشت و صداي مهربان
       دختري از پشت خط مي آمد كه سعي داشت پسر را بيدار نگه دارد و از شنيدن
       صدايش  لذت ببرد و با ترفندي  قديمي كه فكر مي كرد پسر به آن آشنا نيست
      التماس مي كرد كه او بخوابد چون صدايش خسته است ...................
      .و در دل آرزو مي كرد پسر تا ابد با او حرف بزند پسر از حرفهاي تكراري
      دختر خسته شده بود جمله هايش را يكي در ميان مي شنيد و مدام به خواب مي رفت
       و از خواب مي پريد و هر بار كه  بيدار مي شد بدون معتلي وقتي مي د يد
      دختر سكوت كرده مي گفت دوستت دارم و دختر كلمه به كلمه ي پسر
       را به جان و دل مي خريد زيرا داشت با تنها پسر قصر آرزو هايش حرف مي زد
      پسري كه او را همسرش و پدر فرزندانش مي پنداشت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
       و به علت محدود يت هاي خانوادگي و تعصب هاي بي مورد پد ردر زندگي اش پسري
       غير هم صحبتش نبوده او را با ذره ذره جانش مي پرستيد پسر به قربان صدقه هاي
       دختر گوش مي داد و از تنفر لرزه به تنش افتاد از همه ي دختر ها بي زار بود
      او ياد
       عشق گذشته اش افتاد  كه چه بي رحمانه او را ترك كرده بود دختر همچنان ادامه
      داد
      و پسر غرق در افكارش بود در فكر قراره فردا كه با دختره ديگري بود و در آخر
      با بوووووووووس محكمي از سوي دختر از عالم هپروت بيرون آمد و حرف هايش را
       چون هنر پيشه اي ماهر كه متنش را حفظ است بر زبانش چرخاند :تا حالا دختري
       مثل تو ند يدم اصلاَ تو با بقيه فرق داري فقط براي من بمان و قول بده فردا
      تو راه مدرسه شيطوني نكني ها .....................
      فردا با دختري ديگر در كافي شاپي تاريك و پر دود چشم به دختري دوخته بود كه
      دختر
       ديوانه ي پسر بود .با لحن مخصوص پسر هاي جذاب با دختر خوش و بش مي كرد و
دستش
       را در دست مي فشرد و بوي اد كلنش را ارزاني دستان نرم او او مي كرد و با
      نگاهي عميق
      او را در چنگ عشق ظاهري اش مي فشرد و با لبخندي كه دختر تنها از آن معصوميت
      برداشت مي كرد جان دختر را آتش مي زد!!!!!!!!
      كه ناگهان دختري كه شب گذ شته  را با او سحر كرده بود جلويش ظاهر شد از كجا
او
       را يافته بود؟ دست در دست معشوقه ديگر او را يافت كه با نفرت او را نگاه مي
      كند . فردا  شب در
       خانه ي دختر دل شكسته
      شب از نيمه مي گذشت هنوز تلفن را  در دست داشت و صداي  مهربان  پسري از پشت
       خط مي آمد .................روز از نو روزي از نو
      ( اين رسم ماست كه به هم تنفر درس مي دهيم و ان را در اجتماع بيمارمان عرضه
      مي كنيم )
      

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر
عاشقانه ها


قصه بي پايان من
 
 
 
 
اگه بازديدمت...


 

 
 
اگه باز ببينمت
حرفام ديگه تکراري نيست
چون که نمي گم اين دفعه
 دوست دارم اي نازنين
خراب شد اين جمله ديگه
نفرت جاي عشق رو گرفت

 

بوسه کنار رفته ديگه
اخم و کينه جاشو گرفت
ديگه نيازي ندارم به صدتا مثلت نارفيق
رفيق خود.. خودم مي شم
تا ببيني که تو باختي
حالا هر جا که باشي
ديگه دعام دنبال تو نيست
 

اينو بدون اي بي وفا
نفرت و کاشتي اين سالها
حالا وقت درو کردنت

 

 

بيا اين دل من و باغ پر از نفرت تو
يه روز مياد دلت واسم گريه کنه
بخواد باز دل منو صدا کنه
اما ديره.... خيلي ديره
 
بهش بگو
 
براي يک بار هم شده ، چشماتو رو هم ميذاري؟
پيش خودت فکر بکني ، چقدر اونو دوسش داري؟
 
براي يک بار هم شده ، خوبيهاشو حدس ميزني؟
پيش خودت فکر بکني ، دلش رو هرگز نشکني؟
 
براي يـک بـار هم شده ، اشکـا شـو يـادت مـياري؟
پِيــش خودت فــکر بکـني ،  هر گز اونا رونـبـيـنـي؟
 
براي يک بار هم شـده ، دسـتاشو خــاطــر مــيا ري؟
پـيـش خودت فکــر بـکني ، نوازشـها از اون ديــدي؟
 
بــراي يــک بـار هـم شــده، وجودشــو بـــاور داري؟
پــيش خـودت فـکر بکـني، بـدون اون چــي کم داري؟
 
 (( بــراي يـک بارهـم شـده، ((بهش بگو دوسش داري
پيش خودت هـي فکر نکن، اين بار زمان رو کم داري

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم اردیبهشت 1385 و ساعت 1 بعد از ظهر


آخرهاي فصل پاييز يه درخت پير و تنها
تنها برگي روي شاخش مونده بود ميون برگها
يه شبي درخت به برگ گفت کاش بموني در کنارم
آخه من ميون برگها فقط تورو دارم
وقتي برگ درخت رو مي ديد داره از غصه مي ميره
با خدا راز و نياز کرد اونو از درخت نگيره
با دلي خرد و شکسته گفت نذار از اون جدا شم
اي خدا کاري بکن که تا بهار همين جا باشم
برگ تو خلوت شبونه از دلش با خدا مي گفت
غافل از اينکه يه گوشه باد همه حرفاشو ميشنفت
باد اومد با خنده اي گفت : آخه اين حرفها کدومه
با هجوم من رو شاخه عمر هر دوتون تمومه
يه دفعه باد خيلي خشمگين با يه قدرتي فراوان
سيلي زد به برگ و شاخه تابگيره از درخت جون
ولي برگ مثل يک کوهي به درخت چسبيد و چسبيد
تا که باد رفت ÷يش بارون بارون هم قصه رو فهميد
بارون گفت با رعد و برقم مي سوزونمش تا ريشه
تا که آثاري نمونه از درخت وبيشه
ولي بارونم مثل باد توي اين بازي شکست خورد
به جايي رسيد که آرزو مي کرد که ميمرد
برگ نيفتاد آخه اين کار خدا بود
هر کي زندگيش رو باخته دلش از خدا جدا بود

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر
سلام

*** به نام عشق ***
 
عاشق مي خواست به سفر برود. روزها و ماه ها و سال ها بود که چمدان مي بست.
هي هفته ها را تا مي کرد و توي چمدان مي گذاشت. هي ماه ها را مرتب مي کرد و روي هم مي چيد و هي سال ها را جمع مي کرد و به چمدانش اضافه ميکرد .
  او هر روز توي جيب هاي چمدانش شنبه و يکشنبه مي ريخت و چه قرن هايي را
که ته ته چمدانش جا داده بود.
  و سال ها بود که خدا تماشايش مي کرد و لبخند مي زد و چيزي نمي گفت. اما سرانجام روزي خدا به او گفت: عزيز عاشق، فکر نمي کني سفرت دارد دير مي
شود؟ چمدانت زيادي سنگين است. با اين همه سال و قرن و اين همه ماه و هفته چه مي خواهي بکني؟
  عاشق گفت : خدايا! عشق، سفري دور و دراز است. من به همه اين ماه ها و هفته ها احتياج دارم. به همه اين سال ها و قرن ها، زيرا هر قدر که عاشقي کنم، باز هم کم است.
  خدا گفت : اما عاشقي، سبکي است. عاشقي، سفر ثانيه است. نه درنگ قرن ها و
سال ها. بلند شو و برو و هيچ چيز با خودت نبر، جز همين ثانيه که من به تو مي دهم.
  عاشق گفت : چيزي با خود نمي برم، باشد. نه قرني و نه سالي و نه ماه و هفته اي را. اما خدايا ! هر عاشقي به کسي محتاج است. به کسي که همراهي اش کند. به کسي که پا به پايش بيايد. به کسي که اسمش معشوق است.
  خدا گفت : نه ؛ نه کسي و نه چيزي. "هيچ چيز" توشه توست و "هيچ کس" معشوق تو، در سفري که که نامش عشق است.
  و آنگاه خدا چمدان سنگين عاشق را از او گرفت و راهي اش کرد  عاشق راه افتاد و سبک بود و هيچ چيز نداشت. جز چند ثانيه که خدا به او داده بود.
  عاشق راه افتاد و تنها بود و هيچ کس را نداشت. جز خدا که هميشه با او بود.
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8 بعد از ظهر