تبليغاتX
love
عشق من و تو


اگر تو امروز، آسمان را آبي مي‌بيني، من فردا را.
اگر فضاي دلت پر از مهر و گرماي عشق است،
و اگر قلبت تا ابديت لبريز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببين
هميشه در روياي من خواهي بود
سالها بود که در دنياي روياها زندگي مي‌کردم و هميشه در دنياي واقعي،
 حضور فريب و تظاهر را همه جا حس مي‌کردم. همه جا تلاشهاي بيهوده مردم در راه رسيدن به بيشترها را مي‌ديدم. مي‌ديدم که عشق و محبت در زير پاهايي که با شتاب به طرف خواسته‌هاي بيشتر مي‌دويدند لگدمال مي‌شود و در حال نابوديست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشي سقوط کرده و چشمي نبود که آن را ببيند.
بچه‌ها نيز در آغاز با عشق و محبت همبازي و کم کم که بزرگ مي‌شدند آن را همچون بازيچه‌اي کنار ‌گذاشته و در دنياي بزرگترها حل مي‌شدند.
ولي من هرگز روياي کودکي‌ام را رها نکردم. با همه ناملايمات اطراف و اطرافيانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و مي‌دانم که عاشق نيز از اين دنيا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌هاي آتشفشان در رگهايم جاري است و مرا هميشه تبدار خويش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم هميشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوي مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دويدم، نگاه کردم، ولي افسوس چيزي نديدم. تا اينکه دست سرنوشت مرا به سوي تو کشيد و حالا تو را يافتم. گفتي که روح بي‌کالبدي بودي که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بي‌روحي بودم که تو در من دميدي و مرا زنده کردي. صداي تو، نغمه جانفزاي ابديت من شد. اگر در ملکوت زمين، غرق من شدي، فهميدي که من نيز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حريم امن يکدگر غنوديم، باهم نفس کشيديم، باهم خنديدم و باهم گريستيم. اکنون طلسم تنهائيم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمين رويايي ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌هاي بهاري گشت. دوباره عشق را مي‌ديدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بيشتر مي‌رويد. بر بالاي آسمان زندگيم پرنده عشق تو بال مي‌زند و ابرهاي تيره رفته‌اند و آسمان هميشه آبي مهر تو پديدار شده‌اند. تو را پر از عمري انتظار يافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازي ديگري کند و براي امتحان من تو را از من بگيرد، عشق تو ديگر تمام لحظه‌هاي باقي عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابديت احساس خوشبختي خواهم نمود. يک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقي آن منتي است که خداي عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزي ندارد، احساسم نسبت به تو نيز مرزي نمي‌شناسد. من اسير آزادي عشق تو شده‌ام. دريچه قلبم باز است و رازي را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروي مهر تو درد تنهايي مرا شفا بخشيد. اگر ديروز تو با من آغاز گرديد، ولي بدان که فرداي روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهايت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهايم جاريست.


نازنينم، اکنون که از عالم روياها به دنياي حقيقي رسيده‌ام و حقيقت همچون رويا مي‌نمايد، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهايت نخواهم کرد و آرزويم اين است که تا ابديت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌اي از من جدا نشود.
تقدیم به آن که عشقش لحظه ای از من دور نمی شود و یادش هر لحظه در وجود من است
i love you for ever

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم مهر 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

 

يك دختر در حمام

ساعت: 4 بعدازظهر (به ساعت توجه کنيد)

1- لباساشو درمياره، رنگ روشن‌ها رو تو يه سبد و تيره‌ها رو تو يكي ديگه مي‌گذاره.

2- در حموم رو از تو قفل مي‌كنه، جلوي آينه مي‌ايسته، شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو، ميده بيرون و شروع مي‌كنه به غرغر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش.

3- در كمد رو باز مي‌كنه، انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت، مو، بدن، كف پا و... رو بيرون مياره و مي‌چينه رو لبه وان.

4- موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده، پرپشت كننده، براق كننده و... ميشوه و هفده دقيقه ماساژ ميده.

5- يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو مي‌شوره.

6- نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش مي‌ماله تا 60 مي‌شماره.

7- سي و پنج دقيقه زير دوش مي‌مونه. خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده وگرنه بعد از حموم موها وز مي‌كنه.

8- خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي مي‌كنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تير برمي‌داره و يا علي... آي!!!!

9- موهاش رو حسابي مي‌چلونه، حوله رو مثل عمامه مي‌پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز مي‌كنه. از اينكه در اثر كشش حوله، چشم و ابروش كشيده شده، احساس خوشگلي مي‌كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه مي‌فرسته.

10- خوشحاليش زياد دوام نمياره، چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده.

11- تمام نقاط بدنش رو معاينه مي‌كنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي‌تربيت.

12- حوله‌اش رو مي‌پوشه و ميره به اتاقش. تمام بدنش رو با لوسيون چرب مي‌كنه.

13- چهل بار لباس مي‌پوشه و درمياره تا انتخاب كنه.

14- 48 دقيقه پشت ميز توالت مي‌شينه و آرايش مي‌كنه.

ساعت 8 شب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

------------------------------------------

يك پسر در حمام

ساعت 4 بعدازظهر (باز به ساعت توجه کنيد)

1- همونطور كه رو تخت نشسته، لباساشو مي‌كنه. هر كدوم رو پرت مي‌كنه يه گوشه اتاق.

2- نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم.

3- مي‌ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو... بازو مي‌گيره... فيگور چپ، فيگور راست، نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره (اين قدوبالا رو ببين چه كرده... لاي لاي لالاي لاي) مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد مي‌كنه.

4- زير بغلش رو بو مي‌كنه و رنگ چهره‌اش برمي‌گرده: سبز، آبي، بنفش...

5- در كمد شامپوها رو باز نمي‌كنه چون اصلا توش چيزي نداره.

6- با قالب صابون سبزش زير بغل‌هاشو كف‌مالي مي‌كنه. يه عالمه مو مي‌چسبه به صابون.

7- با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم مي‌شوره.

(بابا حالتون بد نشه)

8- نرم كننده مو...؟! برو بابا.

9- زير دوش ... و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم، كر كر ميخنده.

10- دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده، آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش.

11- چاه حموم رو هدف‌گيري مي‌كنه و ميشاشه توش.

12- از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي‌بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده و همه فرش و كف خونه خيس شده. (بي‌خيال... مامان خشك مي‌كنه)

13- حوله فسقليش رو مي‌پيچه دور باسنش و همون طور خيس‌خيس ميره تو اتاق.

14- حوله خيس رو پرت مي‌كنه رو تخت و 2 دقيقه‌اي لباس مي‌پوشه.

ساعت 4:15 بعدازظهر


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم مهر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در ششم مهر 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر