تبليغاتX
love

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و چهارم خرداد 1387 و ساعت 10 بعد از ظهر
امروز فردا

 
اگر تو امروز، آسمان را آبي مي‌بيني، من فردا را.
اگر فضاي دلت پر از مهر و گرماي عشق است،
و اگر قلبت تا ابديت لبريز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببين
هميشه در روياي من خواهي بود
سالها بود که در دنياي روياها زندگي مي‌کردم و هميشه در دنياي واقعي،
 حضور فريب و تظاهر را همه جا حس مي‌کردم. همه جا تلاشهاي بيهوده مردم در راه رسيدن به بيشترها را مي‌ديدم. مي‌ديدم که عشق و محبت در زير پاهايي که با شتاب به طرف خواسته‌هاي بيشتر مي‌دويدند لگدمال مي‌شود و در حال نابوديست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشي سقوط کرده و چشمي نبود که آن را ببيند.
بچه‌ها نيز در آغاز با عشق و محبت همبازي و کم کم که بزرگ مي‌شدند آن را همچون بازيچه‌اي کنار ‌گذاشته و در دنياي بزرگترها حل مي‌شدند.
ولي من هرگز روياي کودکي‌ام را رها نکردم. با همه ناملايمات اطراف و اطرافيانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و مي‌دانم که عاشق نيز از اين دنيا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌هاي آتشفشان در رگهايم جاري است و مرا هميشه تبدار خويش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم هميشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوي مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دويدم، نگاه کردم، ولي افسوس چيزي نديدم. تا اينکه دست سرنوشت مرا به سوي تو کشيد و حالا تو را يافتم. گفتي که روح بي‌کالبدي بودي که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بي‌روحي بودم که تو در من دميدي و مرا زنده کردي. صداي تو، نغمه جانفزاي ابديت من شد. اگر در ملکوت زمين، غرق من شدي، فهميدي که من نيز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حريم امن يکدگر غنوديم، باهم نفس کشيديم، باهم خنديدم و باهم گريستيم. اکنون طلسم تنهائيم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمين رويايي ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌هاي بهاري گشت. دوباره عشق را مي‌ديدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بيشتر مي‌رويد. بر بالاي آسمان زندگيم پرنده عشق تو بال مي‌زند و ابرهاي تيره رفته‌اند و آسمان هميشه آبي مهر تو پديدار شده‌اند. تو را پر از عمري انتظار يافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازي ديگري کند و براي امتحان من تو را از من بگيرد، عشق تو ديگر تمام لحظه‌هاي باقي عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابديت احساس خوشبختي خواهم نمود. يک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقي آن منتي است که خداي عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزي ندارد، احساسم نسبت به تو نيز مرزي نمي‌شناسد. من اسير آزادي عشق تو شده‌ام. دريچه قلبم باز است و رازي را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروي مهر تو درد تنهايي مرا شفا بخشيد. اگر ديروز تو با من آغاز گرديد، ولي بدان که فرداي روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهايت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهايم جاريست.


نازنينم، اکنون که از عالم روياها به دنياي حقيقي رسيده‌ام و حقيقت همچون رويا مي‌نمايد، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهايت نخواهم کرد و آرزويم اين است که تا ابديت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌اي از من جدا نشود.
تقديم به آن که عشقش لحظه اي از من دور نمي شود و يادش هر لحظه در وجود من است

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سوم اسفند 1386 و ساعت 6 بعد از ظهر
مرداب


توی مرداب نگاهت یه نفر داره میمیره

دست و پا میزنه اما واسه موندن خیلی دیره

یکی اینجا روبرومه که خراب آرزوشه

 یه مسافر غریبس که با مردم نمیجوشه

یکی که بخاطر تو با یه دنیا در میوفته

حتی واسه بی وفائیت شعر عاشقونه گفته

روبروم نشسته بی تو زل زده تو چشمای من

میگه با سرخی آواز تلخی سکوت و بشکن

اون منم همون که عشقت مثه ایینه روبروشه

اون منم همون غریبه که با هیچکس نمیجوشه

یکی که فروغ چشماش از همون مرداب خیسه

خط به خط گلایه هاشو میخونه نمی نویسه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و هفتم مرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر
10 راه گند زدن به اولين قرار

 

10 راه گند زدن به اولين قرار

 

- شبيه عكستون نباشيد:

عكستون مال اون دوراني باشه كه لاغر بوديد يا موي بيشتري داشتيد. حتي ميشه عكس يكي ديگه رو استفاده كنيد: دخترتون! (ملت هم حتماً پيش خودشون ميگن دوقلو هستند! نه؟! ) يا عكس يه مانكن كه از يه سايت كش رفتين (قبلاً گفته بودين كه هميشه دوست داشتين يه مدل باشين!) يا عكس يه بابايي كه تقريباً داداش دوقلوتونه (كه البته از اون نوع دوقلوهاي غير همسان ديگه!)

?- مرتب نباشيد :

درست همون لباسي رو بپوشيد كه جعه شبها در خانه تنتون مي كنيد چون مي خواهيد همون جوري كه هستيد به نظر بياين! همينه كه هست! شايد هم اين از لطف شما باشه كه طرف از همين حالا بفهمه كه اگر باهاتون ازدواج كرد جمعه شبا چه ريختي هستيد.

?- دير كنيد:

هيچ چيز ديگه اي به غير از دير كردن بي خيالي شما رو نشون نميده! امكان داره كه زود رسيدنتون اين مزيت رو داشته باشه كه قبل از اينكه طرف ببيندتون شما ببينيدش، در صورتيكه دير كردن نشون ميده كه مهمتر از اوني هستيد كه مودب باشيد.

?- كيف پولتونو جا بگذاريد:

با گفتن “كيفمو جا گذاشته ام” بلافاصله تبديل به يك آدم گدا گشنه مي شويد. مرد و زن هم ندارد! آقايون توجه كنند كه اگر قرارتون كافي شاپه، خيلي افته كه براي اينكه آدم خوبي به نظر بياين هر دو فنجان را حساب كنيد. خانومها هم توجه كنند كه آقايون حواسشون هست كه شما مي خواهيد ميز را حساب كنيد حتي زماني كه ظاهراً مي خواهند هر دو فنجان رو حساب كنند.

?- با موبايلتون صحبت كنيد:

موبايلو روشن كنيد و بذارين رو ميز، بين خودتون و طرف. همه تماسها رو جواب بدين و هر چقدر كه دلتون خواست صحبت كنيد و طرف هم انگار نه انگار كه وجود داره! دليل اصلي جنگ و دعواها موبايله و سر قرار، به جز موارد اضطراري، كاملاً اضافي است.

?- خالي ببنديد:

مامان بزرگا معمولاً نصيحت مي كنن: “چاخان نكن!”. چقدر هم راست مي گن. مخصوصاً سر قرار.
با اين وجود اگه نميتونين طاقت بيارين، از ماشين گرونقيمت يا ساعت رولكستون صحبت كنين. آنقدر آدم مهمي هستيد كه سرِ كار، ملت به دست و پاتون ميوفتن! به واكنش طرفتون دقت كنيد…البته اگر تا حالا نرفته باشه!

?- غر بزنيد. نق بزنيد. ناله كنيد :

از اينكه هيچ كس به حرفتون گوش نمي ده صحبت كنيد و بگيد كه دنبال يك گوش شنوا هستيد. از بيماريها و مخصوصاً غذاهاي عجيب و غريبي كه مي خوريد صحبت كتيد. اونموقع متوجه مي شيد كه طرفتون چقدر دمغ شده. حالا در همين مورد ناله سر بديد و اين قرار رو هم به ليست قرارهاي نافرجام اضافه كنيد.

?- گستاخ باشيد:

هم نسبت به طرفتون و هم دوروبريها! با پيشخدمت بد صحبت كنيد و انعام ندهيد. به خاطر سرويس دهي ضعيف به مديريت شكايت كنيد. از طرفتون بپرسيد كه آخرين بيماري مقاربتيش چي بوده و عقيم شده يا نه؟! اگر جداً ميخواهيد تعارف رو بگذاريد كنار تا نبوغتون فوران كنه، بهتره آروغ بزنيد، گاز صادر كنيد، با زخماتون ور بريد، انگشت تو دماغتون بكنبد يا تو مشتتون فين كنيد.

?- سكسي باشيد:

به طرف بگوئيد كه با ديدنش حالي به حالي ميشويد و دوست داريد .... ببينيدش. خيلي زود و سريع پيشروي كنيد و با وجود واكنشهاي او مشغول لمس كردن و بغل كردن و  اينا ... شويد.

 لباسهاي خيلي تنگ و كوتاه و كلاً ناجور بپوشيد. سگسي صحبت كنيد! بلند بلند!

??- جوكهاي ناجور بگوئيد:

آدم با نمكي هستيد و شنيدين كه مردم از جوكهاي ناجور خوششون مياد، پس بسم ا… . حتماً طرفتون هم از اين جور جوكها خوشش مياد. بالاخره شريك زندگيتون بايد جنبه جوك داشته باشه! نه؟!
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم تیر 1386 و ساعت 6 قبل از ظهر
کوچه

 

کوچه

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !

در نهانخانة جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد

يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشة ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !

با تو گفتنم :
               حذر از عشق ؟
                                    ندانم
سفر از پيش تو ؟
                       هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم ? !
اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد
يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم
رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و سوم خرداد 1386 و ساعت 10 قبل از ظهر
چه جوري ميشه در يک کشور خارجي از روي رفتار شخصي متوجه شد اون ايرونيه؟!؟!؟

 
 
چه جوري ميشه در يک کشور خارجي از روي رفتار شخصي متوجه شد اون ايرونيه؟!؟!؟
 
1-فرض کنيد داريد با خيال راحت و از سر خوشي توي خيابون هاي برلين قدم ميزنيد. سر راهتون به يه تقاطع ميرسيد و صبر ميکنيد تا چراغ براي شما سبز بشه.موقعي که چراغ سبز ميشه و داريد از تقاطع رد ميشيد يه ماشين با سرعت مياد و در حاليکه چراغ براي اون قرمزه و نزديکه که با شما تصادف کنه تقاطع رو رد ميکنه....اينجاست که ميتونيد با خيال راحت به راننده خلافکار با زبان شيرين فارسي فحش بديد!چون مطمئن باشيد اون يه ايرنيه و زبون شما رو ميفهمه!
 
2-رفتيد فرودگاه و سوار هواپيما شديد و ميخوايد بريد لندن.وقتي هواپيما در فرودگاه لندن نشست يه سري به مفازه فروش مجله هاي سکسي(همون غير اخلاقي) داخل فرودگاه بزنيد.چي ميبينيد؟
عکس هاي مستهجن؟
فيلم هاي بد بد؟
خانم هاي چيز؟!؟!
نه از اين چيزا نمي بينيد...يعني ممکنه از اين چيزا ببينيد ولي اون چيزي که توجهتون رو جلب ميکنه اينه که: مسافراي ايروني که تا 2 دقيقه پيش توي هواپيماي شما داشتن از شدت کلاس گذاشتن خفه مي شدن مثل آفت زده ها ! افتادن روي مجله ها و دارن به صورتي کاملاً حريص عکس هاي اون رو ديد ميزنن!!(فروشنده هاي مجله هاي سکسي توي انگليس هر وقت مشترياشون زياد ميشه به شوخي ميگن:انگار يه هواپيماي ايراني نشسته!!!)*
 
*البته اونا اين جوري نميگن بلکه به زبان انگليسي ميگن و من جهت رفاه حال شما بيننده گرامي ترجمه فارسيش رو ذکر کردم!
 
3-رفتيد يکي از شهر هاي ترکيه(منظور همون آنتالياست!ولي خوب نميشه اسمش رو گفت!) ميريد تا در کنار سواحل دريا يه قدمي بزنيد! يهو ميبينيد يه خانمي با مانتو شالاپ(منظور از شالاپ صداي برخورد توده  عظيم چربي با آب در يا ست!) مي پره تو دريا! بعد که نگاه مي کنيد ميبينيد يه آقاهه هم اونجا کنار دريا وايساده هي داره ملت رو ديد ميزنه و اينا! يه دفعه چشمش ميفته به شما ... در اين لحظه که شما داريد به اون خانومه نگاه ميکنيد اگر اون آقاهه بياد جولو و به شما به زبان ايروني بگه ""هي مرتيکه مگه خودت ناموس نداري؟چرا به زن من نگاه مي کني؟!؟!"" اصلاً تعجب نکنيد!*
 
*خدايي ما ايراني ها خيلي باحاليم.کلي زن خوشگل و سرخ و سفيد و ....!(منظور از غيره رو ميدونيد ديگه!) کنار درياست ولي ما بازم فکر مي کنيم همه دارن زنمون رو ديد ميزنن!
 
 
4- داريد يه مسافرت رويايي رو در يکي از شهر هاي هلند مي گذرونيد(فرض مي کنيم آمستردام).واسه شام ميريد به  بهترين رستوران آمستردام! شامتون رو با لذت تمام مي خوريد(يا همون ميل ميکنيد!)نگاهتون ميفته به ميز بغليتون ميبينيد يه خانم و آقاي کلي شيک و با کلاس  تازه اومدن و مي خوان غذا سفارش بدن.وقتي غذاشون رو سفارش دادن ميبينيد که آقاهه لب به غذا نمي زنه!يه کم ميگذره و ميبينيد آقاهه به گارسون ميگه بياد.وقتي اون آقاهه داره با پيشخدمت رستوران صحبت ميکنه اگه گوشتون رو تيز کنيد اين جملات رو ميشنويد:ببخشيد ميشه دو تا تيکه نون هم بيارين غذامونو باش بخوريم؟!!!!!!!!!!!!!!!!!
 
5-داريد در شهر دبي واسه خودتون قدم مي زنيد و از زيباييهاي خداوندي لذت مي بريد. ميرسيد به يه پاساژ.ميريد داخل.داريد (فرض مي کنيم شما با اين خصلت ايروني ها که هر جايي ميرن اول يه سري به مراکز خريدش ميزنن آشنا هستيد!) با خودتون صحبت مي کنيد:" عجب جاي شيکي .بابا ايول اين عرب ها هم چه خرجي مي کنن. مرحبا.لامسبا روي نفت مي خوابن ديگه ببين چه پاساژي درست کردن عينهو قصر.اااا وايسا بينم يه جاي کار مي لنگه!پس اين پاساژ به اين شيکي و تميزي و اين همه مغازه چرا مشتري ايراني نداره؟!" در حالي که از تعجب دهنتون گرد شده از در پشتي پاساژ خارج ميشيد . ميريد توي خيابوني که پر از فروشنده دوره گرده(اين لحظه که دارم اين متن رو مينويسم واژه دست فروش رو يادم رفته واسه همين مي گم دوره گرد!)و بساطشون رو کنار خيابون پهن کردن.اوه عجب جمعيتي دورشو گرفته.با خودتون فکر ميکنيد : مگه چي ميفروشه که اينقدر اطرافش شلوغه؟!؟! کنجکاو ميشيد و ميريد جولوتر و يه دفعه يه صداي زنونه ميشنويد که ميگه: اصغر ازش بپرس اين جوراب شلواري ها رو چند ميده!!!!!!!!
 
خوب سفرتون به اتمام رسيد و برگشتيد ايران.اما يه نکته اي توجهتون رو جلب ميکنه: واقعاً ما ايراني ها چقدر ضايعيم! تازه يه نکته ديگه هم توجهتون رو جلب ميکنه:من که هيچ کدوم از 5 مورد بالا رو انجام ندادم پس اون آقايي که توي برلين و موقعي که نزديک بود تصادف کنم(مورد شماره 1) از اون ور خيابون به فارسي داد زد:اخوي حواست باشه الان ماشين بات تصادف ميکنه" از کجا فهميد من ايرانيم که اين جمله رو به فارسي گفت؟
 
بروبچ  احتمالاً شما هم نفهميديد اين بازيگر نقش اول قصه ما(که از صدقه سر داستان من کلي تو کشوراي خارجي واسه خودش گردش کرد) چه اتفاقي واسش افتاد که يه نفر از اون ور خيابون فهميد اين بابا ايرانيه؟
واسه همين براي اين موضوع روشن شه من از اون آقايي که از اون ور خيابون به فارسي  داد زده بود خواهش کردم بياد توي قصه ما و شرح بده چه جوري فهميد اين بازيگر نقش اول ما ايرانيه؟پس صحبت هاش رو ميشنويم:
 
سلام.من حشمت الله سکينه نژاد هستم.الان 2 ساله که توي اون خيابوني(خيايون شهيد راينر سوبل!) که نزديک بود بازيگر شما با ماشين تصادف کنه توي يه نانوايي کار ميکنم
من(نويسنده داستان): حشمت خان چه جوري فهميدي که اين دوست ما ايرانيه که به فارسي واسش داد زدي حواسش باشه؟
 
حشمت : راستياتش اين بازيگر شما اون روز افتاده بود پشت سر يه خانومه اينقدر حواسش به دختره بود که نفهميد يه ماشين داره به سمتش مياد!البته من از اينجا نفهميدم ايرانيه !من چون غير از زبون فارسي زبون ديگه اي بلد نيستم و تو اين 2 سال هم هنوز آلماني رو ياد نگرفتم مجبور بودم به فارسي بگم !!!
من:آهان که اين طور!(احتمالاً اين لحظه که من گفتم آهان شما هم از پشت کامپيوتري که الان جولوش نشستيد! گفتيد آهان! البته حساب بعضيا جداست چون به جاي آهان گفتند مسخره با اين داستانت!که من به اون عده ميگم تماشا گر نما!!!)پس آقا حشمت اگه اجازه بديد من مورد ششم رو هم اضافه کنم.
 
حشمت:خواهش ميکنم
 
من:قبل از اضافه کردن مورد ششم آقا حشمت اگه حرف خاصي با دوستان  داريد بفرماييد تا بعدش با شما خداحافظي کنيم
 
حشمت:نه خيلي ممنون که به من وقت داديد و خوشحالم از اين که در خدمت شما بودم !
 
من:مرسي حشمت خان با شما خداحافظي ميکنيم و  ميريم  که مورد ششم رو بخونيم:
 
 
6-يکي از فاميل هاتون بعد از 20 سال دوري از وطن برگشته ايران (ايشون 20 سال پيش براي ادامه تحصيل و زندگي به کشور متجاوز امريکاي جهانخوار نزول اجلال فرموده بودند!)شما بش ميگيد: واي خداي من اصلاً تغيير نکردي.دقيقاً عين 20 سال قبلت خوشگل و خوش تيپي !(حالا بگذريم که طرف 20 سال پيش شبيه بوزينه بوده و الان هم 20 سال گذشته و پيرتر و شکسته تر و زشت تر شده)يارو هم کلي کلاس ميذاره و ميگه:اوه يس!مرسي عزيزم! در اين لحظه شما کلي کف مي کنيد:اي ول بابا ببين چقدر لهجش انگليسيه.دمت قيژ جعفر آقا!کلي خارجکي شدي ها! طرف هم جواب ميده :تنکيو! (ميدونم هنوز نفهميديد اين شماره 6 جريانش چيه.يه کم صبر کنيد جولوتر که برم ميفهميد چي ميخوام بگم.دو دقيقه عجول نباش!)  از اونجايي که ما ايرانيا خيلي زبر و زرنگيم و اين کسي هم که توي قصه ما نقش مقابل مستر جفري(جعفر سابق) رو بازي ميکنه (يعني همون شما) از اين قائله مستثني نيست پس ميدوييد ميريد تو اتاقتون و متن انگليسي که استادتون داده ترجمه کنيد مياريد و ميديد دست جعفر آقا تا واستون ترجمه کنه!اونجاست که ميبينيد يارو مثل خر تو گل گير ميکنه و گير پاچ ميکنه!!! تو اين 20 سالي که اون ور آب بوده فقط اوه يس و تنکيو رو ياد گرفته!!!!
 
هدفم از داستان بالا اين بود که بگم:آره شستاد ساله اومديم يه کشور خارجي زندگي مي کنيم ولي هنوز هيچي از زبونشون ياد نگرفتيم!اين يکي از بارز ترين  خصلت هاي ايراني هاي اون ور آبيه!(شرمنده همه دوستان خارجکي ولي خوب مجبور بودم حقيقت رو بگم!تازه تقصير من نيست تقصير اين جعفر خانه که بعد از 20 سال که از ايران رفته يهو وسط قصه من پيداش ميشه!!!)
 
 
خوب اين هم از قصه ما.اميدوارم اين 6 تا موردي که گفتم روي شما اثر گذاشته باشه و از فرار مغز هاتون به اون ور آب جولو گيري کنه!!!حالا هي بگيد طنز هاي من پيام اخلاقي نداره!!!!
__._,_.___

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم خرداد 1386 و ساعت 1 بعد از ظهر

 


من يه شكلات گذاشتم توي دستش... اون يه شكلات گذاشت توي دستم... من بچه بودم... اون هم
بچه بود... سرم رو بالا كردم... سرش رو بالا كرد... ديد كه منو ميشناسه... خنديدم... گفت "دوستيم؟" ... گفتم "دوست دوست" ... گفت "تا كجا؟" ... گفتم "دوستي كه تا نداره" ... گفت "تا مرگ!" ... خنديدم و گفتم "من كه گفتم تا نداره" ... گفت "باشه ، تا بعد از مرگ!" ... گفتم "نه ، نه ، نه! تا نداره" ... گفت "قبول ، تا اونجا كه همه دوباره زنده ميشن... يعني زندگي بعد از مرگ... باز هم با هم دوستيم... تا بهشت... تا جهنم... تا هر جا كه باشه من و تو با هم دوستيم" ... خنديدم و گفتم "تو براش تا هر جا كه دلت ميخواد يه تا بذار... اصلا" يه تا بكش از اين سر دنيا تا اون دنيا... اما من اصلا" تا نميذارم" ... نگاهم كرد... نگاهش كردم... باور نمي كرد... ميدونستم... اون مي خواست حتما" دوستي مون تا داشته باشه... دوستي بدون تا رو نمي فهميد...
گفت "بيا براي دوستي مون يه نشونه بذاريم" ... گفتم "باشه ، تو بذار" ... گفت "شكلات... هر بار كه همديگه رو مي بينيم يه شكلات مال تو ، يكي مال من... باشه؟" ... گفتم "باشه" ... هر بار يه شكلات ميذاشتم توي دستش... اون هم يه شكلات توي دست من... باز همديگه رو نگاه مي كرديم... يعني كه دوستيم... دوست دوست... من تند شكلاتم رو باز مي كردم و ميذاشتم توي دهنم و تند تند اونو مي مكيدم... مي گفت "شكمو! تو دوست شكمويي هستي!" ... و شكلاتش رو ميذاشت توي يه صندوق كوچولوي قشنگ... مي گفتم "بخورش!" ... مي گفت "تموم ميشه... ميخوام تموم نشه... براي هميشه بمونه" ...
صندوقش پر از شكلات شده بود... هيچكدومش رو نمي خورد... من همش رو خورده بودم... گفتم "اگه يه روز شكلاتهات رو مورچه ها بخورن يا كرمها ، اون وقت چيكار مي كني؟" ... گفت "مواظبشون هستم" ... مي گفت "ميخوام نگهشون دارم تا موقعي كه دوست هستيم" ... و من شكلات ميذاشتم توي دهنم و مي گفتم "نه ، نه! تا نداره... دوستي كه تا نداره" ...
يه سال... دو سال... چهار سال... هفت سال... ده سال و بيست سال شده... اون بزرگ شده... من بزرگ شده م... من همه ء شكلاتها رو خورده م... اون همه ء شكلاتها رو نگه داشته... اون اومده امشب كه خداحافظي كنه... ميخواد بره... بره اون دور دورها... ميگه "ميرم ، اما زود بر مي گردم" ... من ميدونم ، ميره و بر نمي گرده... يادش رفت شكلات به من بده... من يادم نرفت... يه شكلات گذاشتم كف دستش... گفتم "اين براي خوردن" ... يه شكلات هم گذاشتم كف اون دستش... گفتم "اين هم آخرين شكلات براي صندوق كوچيكت" ... يادش رفته بود كه صندوقي داره براي شكلاتهاش... هر دو رو خورد... خنديدم... ميدونستم دوستي من تا نداره... ميدونستم دوستي اون تا داره... مثل هميشه... خوب شد همه ء شكلاتهام رو خوردم... اما اون هيچكدومشون رو نخورد... حالا با يه صندوق پر از شكلات نخورده چيكار مي كنه؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و یکم بهمن 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر
عشق حقيقي

عشق حقيقي

عشق حقيقي بي دليل است و از قلب سرچشمه مي گيرد. هرگز به دنبال تأييد عشق بامعيارهاي ذهني نباش. ذهن فقط به درد زندگي در دنيا مي خورد. اگر بخواهي مي تواني به توانايي ها و امكانات فردي كه دوستش داري فكر كني اما در اين صورت تو براي زندگي آينده به دنبال شرايط بوده اي. عشق فراتر از اينهاست. فراتر از معيارهاي ذهني است. عشق از جاذبه هاي بدني هم فراتر است نزديكي عشق فاصله هاي زماني و مكاني را درهم مي شكند چون مرز عشق از زمان و مكان فراتر است.
تو از طريق قلبت با قلب ديگري ارتباط مي گيري... اين رابطه كلامي نيست به حرف در نمي آيد و با هيچ معيار ذهني قياس نمي شود. از قلب عشق و اعتماد زاده مي شود. ذهن هميشه ترديد دارد در حالي كه عشق كاملاً اعتماد مي كند. عشق از بدن چهارم مي آيد بنابراين با معيارهاي بدن هاي پايين تر قابل سنجش نيست و فقط به وسيلة‌ آنها به نحوي محدود حس مي شود.
شما وقتي كسي را دوست داريد تنها از حضورش شاد مي شويد و ديگر نيازي به هيچ چيز ديگري نداريد.
حالا به عنوان يك شاهد به فردي كه از عشق خود نسبت به او شك داريد فكر كنيد. تصور كنيد كه مقابل هم قرار گرفته ايد و شما به عنوان شاهد هم خود را مي بيني و هم او را. چه احساسي داريد؟ آيا ضربان قلبت تان تندتر شده؟ آيا حس مي كنيد امواج شادي بخش از سوي قلب او به سمت شما مي آيد؟ آيا حضور او برايتان نشاط آور است؟‌چشمان خود را ببنديد و اين امواج را با تمام وجود بررسي كنيد. تنها عضوي كه مي تواند بگويد شما عاشقيد يا نه قلبتان است.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و ششم دی 1385 و ساعت 9 بعد از ظهر
از خدا خواستم ...


از خدا خواستم تا دردهايم را از من بگيرد
خدا گفت: نه
رها کردن کار توست. تو بايد از آنها دست بکش.
از خدا خواستم تا شکيبايي ام بخشد
خدا گفت: نه
شکيبايي زاده رنج و سختي است.
شکيبايي بخشيدني نيست، به دست آوردني است.
از خدا خواستم تا خوشي و سعادتم بخشد
خدا گفت: نه
من به تو نعمت و برکت دادم، حال با توست که سعادت را فراچنگ آوري
از خدا خواستم تا از رنج هايم بکاهد
خدا گفت: نه
رنج و سختي ، تو را از دنيا دورتر و دورتر، و به من نزديکتر و نزديکتر مي کند.
از خدا خواستم تا روحم را تعالي بخشد
خدا گفت: نه
بايسته آن است که تو خود سر برآوري و ببالي اما من تو را هرس خواهم کرد تا سودمند و پر ثمر شوي
من هر چيزي را که به گمانم در زندگي لذت مي آفريند از خدا خواستم
و باز گفت: نه
من به تو زندگي خواهم داد، تا تو خود از هر چيزي لذتي به کف آري.
از خدا خواستم ياري ام دهد تا ديگران را دوست بدارم، همانگونه که آنها مرا دوست دارند
و خدا گفت: آه، سرانجام چيزي خواستي تا من اجابت کنم

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پانزدهم دی 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

به سراغ من اگر مي آييد،

                         نرم و آهسته بياييد،

                                           مبادا كه ترك بر دارد

                                                             چيني نازك تنهايي من.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نهم دی 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در شانزدهم آذر 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

salam doostan khoobi?
emrooz shere zeebaye titaraje akhare tanze jadide mehrane modiri ra
baratoon mizaram keyf konid nazar yadetoon nare
زمن نگارم عزيزم خبر ندارد
به حال زارم حبيبم نظر ندارد
خبر ندارم من از دل خود
دل من از من عزيزم خبر ندارد
دل من از من عزيزم خبر ندارد
كجا رود دل عزيز من ، آخ كه دلبرش نيست
كجا پرد مرغ حبيبم كه پر ندارد
كجا پرد مرغ حبيبم كه پر ندارد
بهار مضطر عزيز من آخ منال ديگر
كه آه و زاري اثر ندارد
همه سياهي عزيزم همه تباهي حبيب من آخ
مگر شب ما عزيزم سحر ندارد عزيز من آخ
مگر شب ما حبيبم سحر ندارد
امان از اين عشق عزيز من آخ فغان از اين عشق
كه غير خون جگر ندارد
ز هر دو سر بر سرش بكوبند
كسي كه تيغ عزيزم دو سر ندارد حبيب من آخ
كسي كه تيغ عزيزم دو سر ندارد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پانزدهم آذر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر
نامه به خدا


پروردگار محترم

احتراما، نظر به اينكه طي بررسي‌هاي به عمل آمده توسط اينجانب، علي رغم تمام نعمات و افاضات حضرتعالي در مراحل مختلف زندگي به اين حقير، به جايي نرسيده و موجبات شرمساري نسل بشريت را فراهم آورده‌ام، متمني است پيرو تبصره سوم بند اول قرارداد آفرينش، مورخ 1/1/1 منعقده فيمابين ابر جد اينجانب - مشهور به آدم - و حضرتعالي، استعفاي اين حقير را از مقام انسانيت بپذيريد.
بديهي است من بعد، اينجانب هيچگونه مسئوليتي در قبال انساني بودن رفتار و گفتار خويش را نخواهم پذيرفت. مستدعي است در صورت نياز به اخذ حيات، لطفا مراتب را هرچه سريعتر به اطلاع حضرت عزرائيل برسانيد.
و من الله التوفيق.

رونوشت:
- نكير
- منكر
- عزرائيل
- شيطان رجيم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم آذر 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
بهار

سلام به تمام دوستان عزيز و دوست داشتني مطلب زير را يکي از دوستان براي من ميل کرد من هم براي شما گذاشتم :
سال 48 تو زندون اوين يه شاعر حبس بود. دم دماي عيد يه شعري تو ذهنش اومد و سريع يادداشتش کرد. اون شاعر عمران صلاحي بود. شاعر متعهد انقلاب و باقي قضايا. اين شعر رو بعد ها در يادداشتهاي دکتر شريعتي بعد فوتش پيدا کردن. منافقا اين شعر رو تو زندوناي ساواک مي خوندن. توده ايها تو قصر و اوين اين شعرو مي خوندن.
من ديدم بد نيس شعر خونه باهارو براتون بنويسم.
بعضي شعرها و ترانه ها موندگارن. الان دوره ترانه منفي خوندنه! خيلي مسخرس! تف به مرامت عوضي! الهي برنگردي! خدا بزنه تو کمرت! آره! اينا اسم چن تا ترانه از خواننده هاي مدرن ماس! ولي واسه دل من همين يه ترانه بسه! خونه باهار کدوم وره؟...
کمک کنين هلش بدين چرخ ستاره پنچره
رو آسمون شهري که ستاره برق خنجره
گلدون سرد و خالي رو بذار کنار پنجره
بلکه با ديدنش يه شب وا بشه چن تا حنجره
به ما که خسته ايم بگو خونه باهار کدوم وره
************ ********* ********
تو شهرمون آخ بميرم چشم ستاره کور شده
برگ درخت باغمون زباله سوپور شده
مسافر اميدمون رفته از اينجا دور شده
کاش تو فضاي چشممون پيدا بشه يه شاپره
به ما که خسته ايم بگو خونه باهار کدوم وره
************ ********* ********
کنار تنگ ماهيا گربه رو نازش مي کنن
سنگ سياه حقه رو مهر نمازش مي کنن
آخر خط که مي رسيم خطو درازش مي کنن
آهاي فلک که گردنت از هممون بلن تره
به ما که خسته ايم بگو خونه باهار کدوم وره...


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پانزدهم آبان 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر
اس ام اس و جوککککککککککککککککک

سلام دوستان امروز  بعد مدتها یه پست گذاشتم که یه کم بخندید

 

                                انوشه انصاري به زمين بازگشت. در همين راستا
                                سازمان ناسا اعلام كرد: از اون بالا كفتر مي‌آيد،
                                يك دانه دختر مي‌آيد

                                آيه 16 ا سوره ياهو: اي کساني که شبها چت ميکنيد،
                                بدانيد که قبض تلفن شما را رسوا خواهد کرد

!
                                براي عشق تو در قلبم سه کوه ساختم اولي کوه وفا
                                دومي کوه صداقت سومي....... کوهي که هر وقت بهم
                                گفتي دوست ندارم از اون بندازمت پايي


                                دعاي دختران دم بخت: ربنا آتنا في‌الدنا زوجا
                                جميلا، قدا طويلا، ثروتنا كثيرا، ماشينا پرشيانا،
                                موبايلا نوكيانا، والدينا امواتا

 

                                سلام، من از اداره گاز مزاحمتون مي شم، اجازه مي;
                                دين لپتونو گاز بگيرم؟

 

                                کاشکي زنها هم مثل پول بودند. يه 40 ساله ميدادي;،
                                2تا 20 ساله ميگرفتي;!

 


                                آخرين فيلم در حال ساخت سينماي ايران: زندگي
                                پيامبران با حضور افتخاري علي دايي در نقش حضرت
                                نوح.

 

                                از غضنفر مي پرسن: مي دوني پل رو براي چي مي
                                سازند؟ مي گه: براي اينکه کشتيها از زيرش رد بشن

 

                                قدرت ديد خانوم ها: يک تار مو را روي کت شوهرشان
                                مي بينند اما يک تير چراغ برق را هنگام رانندگي;
                                نمي بينند

 


                                اگه يکي به اسم حسن بهت اس ام اس داد سراغ منو
                                گرفت بگو نمي شناسمش اخه گيتارش دسته منه


من روي تو يه حساب ديگه باز كرده بودم.
.
.
.
.
.
.
ناراحت نشو ولي تازه فهميدم تو يه ادم دو رويي هستي.
.
.
.
.
يه روت گله و يه روت ماه...

-------------------

افسوس که عشق جاودانه نيست.عشق گل سرخيست که طاقت طوفان را ندارد. عشق يک خاطره سبز است که از آمدن پاييز ميترسد


به تركه ميگن حالا باگوگل يه جمله بسازميگه به صافكاربگوگل گير منو صاف کنه!!


مردها 4 دسته هستند: 1.zz = زن ذليل 2.zh = زن هلاك 3.zsh = زن شهيد 4.zzz = زر ميزنن كه زن ذليل نيستن

 


اگه علي دايي دکتر مي شد چه چيز جديدي کشف مي کرد ؟1) يک روش براي قدم زدن روي اعصاب يه ملت 2) داروي طول عمر زياد 3) رابطه ي ابرو با کمر درد 4) تمام گزينه ها

 

اس ام اس هاي نيمه شبي!

 


 

 

 

 

مي خواستم ببينم شبا که مي خواي بخوابي گوشيتو خاموش مي کني که سره کارت نزارن...

 

 

 

 

 

*****************

 

 

سلام.اصلا نمي خواستم بيدارت کنم ولي مجبورم.من ميخوام برم wc ولي تاريکه مي ترسم تو رو خدا تو هم بيا

 

 

 

 

 

*****************

 

 


همه جا امن و امانه! تو راحت بگير بخواب


 


******************************************

 

 


آخه چرا؟!


.


.


.


.


بگووو چرااااا؟!


.


.


.


.


آخه چرا تو که ميدوني سر کاري مياي پايين؟!

 


**************

 

ببين امشب ساعته 1 بامداد قراره که منگولا برن پيش خدا و شفا بگيرن .حواست باشه يادت نره ها!!!!


اون چيه كه توش خاليه دورش مو داره اولش ك داره آخرش س؟ بابا كلاه گيس

 


ازگل پرسيدم محبت چيست گفت : ازمن زيباتراست .
ازافتاب پرسيدم محبت چيست گفت: ازمن سوزانتراست.
ازشمع پرسيدم محبت چيست گفت:ازمن عاشقتراست.
از خود محبت پرسيدم محبت چيست گفت: تنهايک نگاه است...

هر وقت تونستي برف رو سياه کني .پر کلاغ رو سفيد کني.آتيشو بوس کني توي آب يه نفس عميق بکشي .اون موقع منم ميتونم فراموشت کنم

هميشه يادت باشه چيزي که امروز داري شايد آرزوي ديروزت بوده و بزرگترين آرزوي فردات. پس هميشه سعي کن قدر چيزي که امروز داري رو خوب بدوني !!!


انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري


روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگر جواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم...

 

قانون 11.5 نيوتون:>>>>... اگه ميتوني با سرعت نور بگوزي فقط فرمولشو به آمريکا ندي چند برابر اورانيوم انرژي داره

 

روباه ميره زير درخت به کلاغه ميگه به به چه سري چه دمي ...کلاغه ميگه زر نزن من خودم دوم دبستانم

 

به اشتياق اولين دانه برف، به تحمل آخرين برگ پاييز، به گرماي تن خورشيد و به
      زيبايي آسمان شب قسم مي خورم كه سر كاري!

 

 

 

مي دونين تفاوت شهرداري با صدا و سيما چيه؟...اولي آشغال جمع مي کنه ..دومي آشغال پخش مي کنه


يکي ميدونه كه دوستش داري، يکي نميدونه دوستش داري! بيچاره اوني که فکر ميکنه دوستش داري!!


كسي كه الفبا رو اختراع كرد يه اشباهه خيلي خيلي بزرگي كرد و اونم اين بود كه : ميون I و U رو فاصله انداخت


همه ادم ها يک بار مي ميرند . ولي من دو بار مي ميرم‌ : يه بار موقعي كه تو رو از


دست بدم و يه بار هم موقعي كه عمرم تمومم بشه

 


براي هزارمين بار پرسيد: تاحالا شده من دلت رو بشکنم؟ منم براي هزارمين بار

 

به دروغ گوفتم: نه. هيچ وقت... تا مبادا دلش بشکنه.

 


هفت به هشت مي‌گه دوميليون بهت مي‌دم جات و با من عوض کن،

 هشت جواب مي‌ده: من واسه مال دنيا لنگم و هوا نمي‌کنم

 

 

() ()
( ? )
 (()),
mouse
  ,,,,
o(. .)o
  (--)
monkey

<).".(>
  (oo)
pig
& even

><((((;>
fish

they all miss u..
& they want u
back in The zoo

 

A: OOH
B: Raft toosh?
A: Na,feshar bede
B: Che ghadr tange
A:OOOH
B: Dardet nemiyad?
A: OOOH
B: Zakhm nashe, khoon biyad
A: OOOH
B: Ey baba che kafsh e tangi !

-----------------------------------------------------------


yavash…………oh…………..oyy……….ookh…….feshar nade dard

dare………….tof bezan ke liz beshe……………………………ayyyyyy

kashki ghable arosimon migofti……………ayyyy belakhare raft…….

Che angoshtare tangiiiiii

 


khoshhal mishi age:

B
O
K
O

shamet . khoshhal shodi.
fekr kardi mikham :

B
O
K

horamet! khoshhaltar bash
chon mikham:

B
O
K
O
N
A
M
E
T
machhhhhhhh

 


ماه به خورشيد ميگه : اين آدما خيلي بي جنبه ان، هر شب مي افتند رو هم ما چيزي نميگيم.سالي يه بار که ميريم رو هم ، همه با دوربين و تلسکوپ نگامون ميکنند

 

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد

 

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم آبان 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر
عشق من و تو


اگر تو امروز، آسمان را آبي مي‌بيني، من فردا را.
اگر فضاي دلت پر از مهر و گرماي عشق است،
و اگر قلبت تا ابديت لبريز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببين
هميشه در روياي من خواهي بود
سالها بود که در دنياي روياها زندگي مي‌کردم و هميشه در دنياي واقعي،
 حضور فريب و تظاهر را همه جا حس مي‌کردم. همه جا تلاشهاي بيهوده مردم در راه رسيدن به بيشترها را مي‌ديدم. مي‌ديدم که عشق و محبت در زير پاهايي که با شتاب به طرف خواسته‌هاي بيشتر مي‌دويدند لگدمال مي‌شود و در حال نابوديست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشي سقوط کرده و چشمي نبود که آن را ببيند.
بچه‌ها نيز در آغاز با عشق و محبت همبازي و کم کم که بزرگ مي‌شدند آن را همچون بازيچه‌اي کنار ‌گذاشته و در دنياي بزرگترها حل مي‌شدند.
ولي من هرگز روياي کودکي‌ام را رها نکردم. با همه ناملايمات اطراف و اطرافيانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و مي‌دانم که عاشق نيز از اين دنيا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌هاي آتشفشان در رگهايم جاري است و مرا هميشه تبدار خويش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم هميشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوي مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دويدم، نگاه کردم، ولي افسوس چيزي نديدم. تا اينکه دست سرنوشت مرا به سوي تو کشيد و حالا تو را يافتم. گفتي که روح بي‌کالبدي بودي که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بي‌روحي بودم که تو در من دميدي و مرا زنده کردي. صداي تو، نغمه جانفزاي ابديت من شد. اگر در ملکوت زمين، غرق من شدي، فهميدي که من نيز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حريم امن يکدگر غنوديم، باهم نفس کشيديم، باهم خنديدم و باهم گريستيم. اکنون طلسم تنهائيم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمين رويايي ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌هاي بهاري گشت. دوباره عشق را مي‌ديدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بيشتر مي‌رويد. بر بالاي آسمان زندگيم پرنده عشق تو بال مي‌زند و ابرهاي تيره رفته‌اند و آسمان هميشه آبي مهر تو پديدار شده‌اند. تو را پر از عمري انتظار يافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازي ديگري کند و براي امتحان من تو را از من بگيرد، عشق تو ديگر تمام لحظه‌هاي باقي عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابديت احساس خوشبختي خواهم نمود. يک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقي آن منتي است که خداي عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزي ندارد، احساسم نسبت به تو نيز مرزي نمي‌شناسد. من اسير آزادي عشق تو شده‌ام. دريچه قلبم باز است و رازي را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروي مهر تو درد تنهايي مرا شفا بخشيد. اگر ديروز تو با من آغاز گرديد، ولي بدان که فرداي روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهايت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهايم جاريست.


نازنينم، اکنون که از عالم روياها به دنياي حقيقي رسيده‌ام و حقيقت همچون رويا مي‌نمايد، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهايت نخواهم کرد و آرزويم اين است که تا ابديت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌اي از من جدا نشود.
تقدیم به آن که عشقش لحظه ای از من دور نمی شود و یادش هر لحظه در وجود من است
i love you for ever

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم مهر 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

 

يك دختر در حمام

ساعت: 4 بعدازظهر (به ساعت توجه کنيد)

1- لباساشو درمياره، رنگ روشن‌ها رو تو يه سبد و تيره‌ها رو تو يكي ديگه مي‌گذاره.

2- در حموم رو از تو قفل مي‌كنه، جلوي آينه مي‌ايسته، شكمش رو كه تمام مدت داده بود تو، ميده بيرون و شروع مي‌كنه به غرغر و ايراد گرفتن از نقطه نقطه بدنش.

3- در كمد رو باز مي‌كنه، انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت، مو، بدن، كف پا و... رو بيرون مياره و مي‌چينه رو لبه وان.

4- موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده، پرپشت كننده، براق كننده و... ميشوه و هفده دقيقه ماساژ ميده.

5- يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو مي‌شوره.

6- نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش مي‌ماله تا 60 مي‌شماره.

7- سي و پنج دقيقه زير دوش مي‌مونه. خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده وگرنه بعد از حموم موها وز مي‌كنه.

8- خمير ريش داداشي رو كش ميره و شيش كيلو خالي مي‌كنه رو ساق پا و دست و پشت لب. بعد يه تير برمي‌داره و يا علي... آي!!!!

9- موهاش رو حسابي مي‌چلونه، حوله رو مثل عمامه مي‌پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز مي‌كنه. از اينكه در اثر كشش حوله، چشم و ابروش كشيده شده، احساس خوشگلي مي‌كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه مي‌فرسته.

10- خوشحاليش زياد دوام نمياره، چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده.

11- تمام نقاط بدنش رو معاينه مي‌كنه و با ناخن و موچين ميره به جنگ جوشها و موهاي زائد بي‌تربيت.

12- حوله‌اش رو مي‌پوشه و ميره به اتاقش. تمام بدنش رو با لوسيون چرب مي‌كنه.

13- چهل بار لباس مي‌پوشه و درمياره تا انتخاب كنه.

14- 48 دقيقه پشت ميز توالت مي‌شينه و آرايش مي‌كنه.

ساعت 8 شب!!!!!!!!!!!!!!!!!!!.

------------------------------------------

يك پسر در حمام

ساعت 4 بعدازظهر (باز به ساعت توجه کنيد)

1- همونطور كه رو تخت نشسته، لباساشو مي‌كنه. هر كدوم رو پرت مي‌كنه يه گوشه اتاق.

2- نيم وجب حوله رو ميگيره دور باسنش و ميره به سمت حموم.

3- مي‌ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو... بازو مي‌گيره... فيگور چپ، فيگور راست، نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره (اين قدوبالا رو ببين چه كرده... لاي لاي لالاي لاي) مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد مي‌كنه.

4- زير بغلش رو بو مي‌كنه و رنگ چهره‌اش برمي‌گرده: سبز، آبي، بنفش...

5- در كمد شامپوها رو باز نمي‌كنه چون اصلا توش چيزي نداره.

6- با قالب صابون سبزش زير بغل‌هاشو كف‌مالي مي‌كنه. يه عالمه مو مي‌چسبه به صابون.

7- با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم مي‌شوره.

(بابا حالتون بد نشه)

8- نرم كننده مو...؟! برو بابا.

9- زير دوش ... و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم، كر كر ميخنده.

10- دو دقيقه بعد دوباره ميزنه زير خنده، آخه اين دفعه بوش رسيده به دماغش.

11- چاه حموم رو هدف‌گيري مي‌كنه و ميشاشه توش.

12- از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي‌بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده و همه فرش و كف خونه خيس شده. (بي‌خيال... مامان خشك مي‌كنه)

13- حوله فسقليش رو مي‌پيچه دور باسنش و همون طور خيس‌خيس ميره تو اتاق.

14- حوله خيس رو پرت مي‌كنه رو تخت و 2 دقيقه‌اي لباس مي‌پوشه.

ساعت 4:15 بعدازظهر


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم مهر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در ششم مهر 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر

سلام بچه ها

امیدوارم حالتوون خوب باشه

جای همتوون خالییه اوومدم مسافرت و این جا شهر سرعیین استان اردبیل که این ست رو براتوون

میزارم

و الان از شدت سرما دندوونام دارن به هم مییخورن

بهتوون توصیه میکنم برای یک بار هم که شده به اینجا سر بززنید

فعلا خداحافظ

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفدهم شهریور 1385 و ساعت 7 قبل از ظهر
عشق چيست؟


سلام امروز ميخوام يک سري اطلاعات قشنگ از عشق و حالات دروني عاشق بهتون بدم مطمعنم که خوشتون مياد
فقط نظرتوونو در مورد اين مطلب حتما به من بگيدددددددد

  

عشق يكى از موضوعات مورد توجه دانشمندان در سال هاى اخير بوده به خصوص عشق ميان مرد و زن يا عشق رمانتيك _ به عنوان پديده اى عميقا فيزيكى _ هدف كنكاش هاى علمى قرار گرفته است. در عشق رمانتيك سلول هاى عصبى، هورمون ها، مغز و فشار خون، قلب و معده در حالتى از شوريدگى قرار مى گيرند. جالينوس پزشك مشهور يونانى در قرن دوم ميلادى اصرار داشت كه عاشق شدن موضوعى مربوط به اخلاط چهارگانه بدن است، به عبارت ديگر هنگامى كه تعادل صفرا و سودا و بلغم و خون به هم مى خورند. اين نظريه اخلاط اربعه تا قرن نوزدهم دوام آورد و در اين هنگام بود كه با نظريه هاى جديد در مورد زيست شناسى سلولى جايگزين شد. اما با اين وجود متخصصان نوين فيزيولوژى (كاركردشناسى) بدن نيز عشق رمانتيك را ناشى از مواد شيميايى طبيعى قدرتمندى در بدن مى دانند. ماده شيميايى كه به خصوص مورد تحقيق قرار گرفته است مولكولى به نام فنيل اتيلامين (PEA) است. فنيل اتيلامين نوعى آمفتامين طبيعى است كه باعث تركيب مغز و دستگاه عصبى مركزى مى شود. PEA تجربه سرخوشى، تنفس سريع، افزايش ضربان قلب، گشادى مردمك، آزادى ترشحات بودار از پوست - كه مى تواند طرف مقابل را اغوا كند _ را ايجاد مى كند. نقطه اصلى اين تحولات در مغز است. بخش هاى مختلف مغز نقش هاى مختلفى ايفا مى كنند. قشر خارجى مغز يا كورتكس كه در مراحل متاخر تكامل به وجود آمده است، به تفكر منطقى و هوش مربوط است. مغز ميانى يا دستگاه ليمبيك عواطف ما را كنترل مى كند. در محل اتصال نخاع به مغز يا بصل النخاع نيز يك هسته درونى (هسته دم دار) وجود دارد كه رفتارهاى غريزى بدوى تر مثل تعيين قلمرو، جفت گيرى و جست وجو براى پاداش را تحت تسلط دارد و آن را با توجه به اينكه در مراحل ابتدايى تر تكامل به وجود آمده «مغز خزندگان» هم مى نامند.
هنگامى كه دو پژوهشگر يكى سميرزكى انگليسى متخصص عصب شناسى و روان شناس و انسان شناس آمريكايى هلن فيشر از تصويربردارى با تشديد مغناطيسى (MRI) براى كاوش اساس عصبى عشق استفاده كردند، متوجه شدند مغزهاى داوطلبان مورد بررسى آنها كه در آن هنگام دوره اى از عاشق شدن را مى گذراندند دقيقا در همين «هسته دم دار» فعال است. تصور بر اين است اين هسته يا به اصطلاح «مغز خزندگان» از لحاظ تكاملى در شصت و پنج ميليون سال پيش به وجود آمده باشد. هرچه آزمودنى ها مشتاق تر بودند اين هسته در آنها فعال تر بود.
هسته دم دار مستقيما به دستگاه ليمبيك اتصال دارد. در جريان عشق رمانتيك موسيقى ملايم عقل ناشى از كورتكس مغز در ميان هياهوى طبل نوازى هسته دم دار و دستگاه ليمبيك گم مى شود و آبشارى از آزادى ماده PEA در مغز به وجود مى آيد. در همان زمان ميزان آدرنالين هم افزايش مى يابد و آزاد شدن ماده شيميايى ديگرى به نام دوپامين را باعث مى شود. دوپامين باعث افزايش توجه هدفمند، بنيه و انرژى فرد كه همه آنها بر گرفتن پاداش متمركزند مى شود. در همان حالى كه اين مواد شيميايى قدرتمند مسيرهاى عصبى را تهييج مى كنند، باعث مهار يك واسطه شيميايى عصبى به نام سروتونين مى شوند.
سروتونين باعث كنترل اعمال تكانه اى، رفتارهاى وسواسى و اشتياق هاى شديد مى شود، اين پيام رسان عصبى در به وجود آمدن احساس قدرت براى عمل كردن و احساس تسلط بر امور به ما كمك مى كند. افت ميزان سروتونين در مغز در ايجاد اختلالاتى مثل حملات وحشت زدگى، اضطراب افسردگى و رفتارهاى شيدايى (مانى) دخالت دارد. در سال هاى اخير براى درمان بيماران مبتلا به اختلال وسواس فكرى و عملى _ مثلا آنهايى كه مرتبا بى اراده دست هايشان را مى شويند يا مبتلا به پرخورى عصبى هستند _ داروى فلوكستين (پروزاك) تجويز مى شود؛ اين دارو، سروتونين كاهش يافته در محل اتصال سلول هاى عصبى (سيناپس ها) را افزايش مى دهد. امروزه دانشمندان مى گويند دواى درد عشق يا شفادهنده مريضان عشق هم تجويز مقدار مناسبى فلوكستين يا پروزاك است! اما هنگامى كه به درد عشق مبتلاييم، به حسادت عشقى مبتلا مى شويم يا زندگى زناشويى مان در هم مى ريزد از لحاظ شيميايى چه اتفاقى در مغز رخ مى دهد؟ عاشق به مواجهه مداوم با معشوق نيازمند است تا هيجانات ناشى از سيلاب فنيل اتيلامين در مغزش را اطفا كند. هر مانعى در راه اين مواجهه، تنها ميزان رها شدن فنيل اتيلامين را بيشتر كرده و حتى باعث فقدان بيشتر سروتونين در مغز مى شود و به اين ترتيب به اصطلاح آتش عشق را تندتر مى كند. اين تغييرات شيميايى توضيح دهنده علايم عشق است. بالا و پايين رفتن هاى ناگهانى خلق و خو، علايم خارج از كنترل، تسخير شدن با فكر معشوق، دلشوره بى قرارى، ناتوانى در تمركز، بيخوابى و به عبارت ديگر آن آشفتگى مطبوعى كه آن را عاشق شدن مى ناميم. اما اگر عشق فرد با جواب مثبت طرف مقابل روبه رو شود، مرحله دومى به دنبال مى آيد، ارضاى جنسى. در اين مرحله هورمون مردانه يعنى تستوسترون هم در مردان و هم در زنان _ به خصوص در هنگام تخمك گذارى و حتى بعد از يائسگى- نقش مهمى دارد. در هنگام تماس واقعى با معشوق هورمونى به نام اكسى توسين در مغز انسان آتش بازى به راه مى اندازد. به دنبال آن مقادير زيادى مواد شبه افيونى طبيعى به نام اندورفين ها در مغز انسان آزاد مى شود كه پاداش دهنده اى بسيار قوى محسوب مى شود. در هنگام اوج لذت جنسى ميزان اكسى توسين در بدن مرد تا ? برابر و در بدن زن حتى بيشتر از آن افزايش مى يابد. اكسى توسين، همراه با هورمون وازوپرسين، كه در خاطرات عاطفى واضح اعم از ديدارى، لمسى، شنيدارى و بويايى دخيل است، تصوير معشوق را در ذهن عاشق تثبيت مى كند و احساسات عميقى نسبت به او به وجود مى آورد. يك قطعه موسيقى، يك رايحه خاص، يك زمزمه عاشقانه و... مى تواند شور و شوق فراوانى را در معشوق برانگيزد. در همه اين موارد ميزان اكسى توسين در بدن اوج مى گيرد و به دنبال آن موج افيون هاى درونى مغز را در برمى گيرد. بنابراين روشن است كه هنگامى رابطه فرد با معشوقش سرد مى شود يا از آن بدتر معشوق را در ميان بازوان ديگرى مى بيند علايم ترك اين افيون هاى درونى ظاهر مى شود. جاى شگفتى نيست كه روانپزشكان ناكامى در عشق را با افسردگى حاد مقايسه كرده اند.
• تفاوت ميان عشق و شهوت
اما شهوت صرف و جدا از عشق چه مشخصاتى دارد؟ شهوت ممكن است به طور مستقل از عشق رمانتيك برانگيخته شود. بديهى است كه شهوت مى تواند همزمان با عشق هم وجود داشته باشد؛ گرچه در مورد بعضى عشاق ارضاى بى بند و بار و غيرمتعهدانه شهوت مى تواند عشق رمانتيك همراه آن را از بين ببرد. اغلب پژوهش ها حاكى از آن است كه شهوت صرف ندرتا به عشق رمانتيك پيشرفت مى كند، به قول هلن فيشرمداربندى مغز در مورد شهوت لزوما آتش عشق را روشن نمى كند. از طرف ديگر عشق رمانتيك، به خصوص پس از تولد فرزندان، مى تواند به مرحله سومى پيشرفت كند: دلبستگى و تعلق. خصوصيتى كه براى يك ازدواج پايدار لازم است. اين دلبستگى عميق تر كه در عشاق بالغ و ديرين شكوفا مى شود، به طور شاخص پس از تولد يك فرزند به وجود مى آيد. با اين حال مثال هاى فراوانى وجود دارد كه يك دلبستگى مادام العمر ميان زوجى بدون فرزند به وجود آمده، درست همان طور كه بسيارى از زوج هاى صاحب فرزند هيچ گاه به اين مرحله دلبستگى عميق مدام نمى رسند.
اما تمام حوادث شيميايى و عصبى برانگيزاننده عشق، يك سئوال از نوع «اول مرغ بود يا تخم مرغ» را به ميان مى آورد: آيا عاشق شدن علت اين تغييرات شيميايى در مغز است يا معلول آن؟ اول مرغ بود يا اول تخم مرغ؟ در مورد اين سئوال توضيحى وجود دارد كه در ابتدا اتولوژيست (كردارشناس حيوانات) كنراد لورنتس، برنده جايزه نوبل به آن پرداخت.

لورنتس در اردك ها پديده اى را مشاهده كرد كه آن را «نقش پذيرى» (imprinting) نام نهاد. لحظه اى بحرانى براى آشيانه سازى يك پرنده وجود دارد، هنگامى كه مغز و دستگاه عصبى مركزى جوجه اردك آماده ايجاد پيوند ميان او و مادرش است. در غياب پرنده مادر جوجه با اولين حيوانى كه ديدار مى كند اين پيوند را برقرار مى كند. مكانيسم نقش پذيرى براى بقا حياتى است چرا كه تصور بر اين است كه ارتباط با يك والد محافظت كننده بقا را تضمين مى كند.
جان باولباى روانشناس از ايده لورنتس استفاده كرد و «نظريه دلبستگى» (attachment Theory) ارائه كرد. كودكى كه نمى تواند با مادرش پيوند عاطفى پيدا كند، از شانس كمترى براى بقا برخوردار است. با توجه به شباهت ميان يك كودك محروم از مادر و يك عاشق ناكام دانشمندان اين پديده «نقش پذيرى» را در مورد عشق افراد بزرگسال هم مطرح كرده اند. عاشق مانند كودكى دلبسته به مادر به چشمان معشوق خيره مى شود و آه مى كشد و اگر رابطه اش را با او از دست دهد مانند كودكى طرد شده، مى گريد و به افسردگى دچار مى شود و حتى ممكن است به خود صدمه بزند. در صورت موفقيت در پيوند ابتدايى ميان عشاق دلبستگى درازمدت در چشم انداز قرار مى گيرد. چنين واقعه اى پس از آنكه عشق رمانتيك سيرش را طى كرد و اتحاد عاشق و معشوق فرزندانى را به بار آورد رخ مى دهد. اما اين مرحله جديد پيش بينى نشده و نامنتظر است چرا كه به طور شاخص ?? ماه تا ? سال پس از شروع عشق آبشارهاى فنيل ايتلامين دوپامين و اكسى توسين در مغز فروكش مى كنند و به قول دانشمندان علوم اعصاب ذخيره واسطه هاى عصبى تمام مى شود.
•••
در يك كنفرانس علمى در مورد عشق در آمريكا ?? سال پيش شركت كنندگان بر سر اين تعريف از عشق موافقت كردند: «يك حالت شناختى- عاطفى با مشخصه خيال پردازى اجبارى و وسواسى راجع به پاسخگويى به احساسات عاشقانه به وسيله موضوع عشق.» اين نوع تعريف يقينا مشكل درك عشق بر مبناى زبان علمى را آشكار مى كند. علم چيزهاى بسيار جالبى در مورد عشق را به ما مى گويد. اما براى توصيف كردن دقيق چيستى عشق به طور ذهنى و شخصى و درك اين نكته كه چرا ما خود را دستخوش هيجانات عاشقانه مى كنيم و به اين سفر دردناك و مخاطره آميز دست مى زنيم، بايد به انواع ديگر سخن انسانى رو بياوريم: به شعر، داستان، خاطرات، تجربه زندگى واقعى.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم شهریور 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر
new id

سلام دوستان
من یه آیدی جدید درست کردم فکر کنم به واقعیت نزدیکتر باشه

dariuosh_lovely@yahoo.com

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم شهریور 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر

سلام دوستان

عزیزانی که به من میل و آف میزدند فعلا آی دی من هک شده یه مدت صبر کنید

تا آی دی جدیدی بدم بهتوون

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم شهریور 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

سلام دوستان

زیزانی که به من میل و آف میزدند فعلا آی دی من هک شده یه مدت صبر کنید

تا آی دی جدیدی بدم بهتوون

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم شهریور 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر
جوک

سلام دوستان اميدوارم حالتون خوب باشه
اين دفعه براتوون چند تا جوک قشنگ گذاشتم اميدوارم خوشتوون بياد
راستي منو ببخشيد که چندتا جوک بد هم توشوون هست من تا جايي که تونستم با ادباشو نوشتم
ولي چند تا از بدها هم از دستم در رفت
فقط عزيزان من نظر يادتوون نره
---------------------------------------------------------------------

ميخوامت نه به خاطر رفاقتت... نه به خاطرصداقتت... نه واسه شرافتت... ظرافتت... رشادتت... حسادتت...

ميخوامت فقط به خاطر خود کثافتت

---------------------------------------------------------------------

خرس‌ها با يه ظرف عسل خر ميشن، اسب با چند حبه قند، سگ با يه مقدار استخوان، مرد با زن زيبا، زن با تمجيد،

راستي تو هنوز موز دوست داري؟

---------------------------------------------------------------------

طبق آخرين بررسي كارشناسان، از زمان افتتاح تونل رسالت، برج ميلاد بيست متر درازتر و هفت متر ضخيم‌تر شده است

---------------------------------------------------------------------

تا حالا با گوهر جمله ساختي

.

.

.

.

نه؟

من برات ميسازم: تويه گو هرچي اس ام اس ميدي تکراريه

------------------------------------------------------------------------

خوشحال ميشي اگه:

ب

ک

شمت.خوش حال شدي.فکر کردي ميخوام

ب

خ

رمت! خوشحالتر باش چون ميخوام

ب

ک

ن

م

ت

ماچ

-----------------------------------------------------------------------

به علته سردرگمي هموطنان در رشت ،

روز پدر يک هفته تمديد خواهد شد

----------------------------------------------------------------------

دل به تو دادم که به من قلوه دهي.....

نه به من ساندويچه دلمه دهي..........

دل به تو دادم که برام ناز کني..........

نه بري برا من جگرکي باز کني.........

---------------------------------------------------------------------

مثبت انديشي يعني اينكه اگر يه گنجشك روي سرت مدفوع كرد، خوشحال باشي از اينكه گاوها پرواز نمي‌كنند

----------------------------------------------------------------------

اگه بگم برات ميميرم

اگه بگم نميتونم فراموشت کنم

اگه بگم دوست دارم

اگه بگم از جلو چشمم يه ثانيه اونور نميري

اگه بگم همه ي زندگيمي

اگه بگم نفسم به نفست بستست

برام پفک ميخري؟

---------------------------------------------------------------------

ميدوني آروغ چيه؟
يه دسته گوز که راهشون رو گم کردن !!

---------------------------------------------------------------------

راستي به نظر تو گاو بيشتر ميرينه يا خر ؟؟؟؟

؟

؟

؟

؟

؟

؟

؟

غلط گفتي...

چون هم به نظرت هم به هيكلت هر دو خوب ميرينن...!!!

---------------------------------------------------------------------

يک کشاورز نمونه در يک اقدامي بي نظير توانست با پيونددرخت پسته با درخت زيتون،درخت پستون به عمل آورد.

---------------------------------------------------------------------

آخوندي ميره بالا منبر ميگه:

از حسين بگم، دلتون ميسوزه،

از زهرا بگم، جيگرتون ميسوزه،

امّا يک چيز بگم، کونتون بسوزه،

حسينيه امشب شام نميدند!

---------------------------------------------------------------------

اول راستش ميکنيم... بعد سرشو با تف خيس مي کنيم ... بعد مي کنيم تو سوراخش ! ما اينجور سوزن نخ مي کنيم شما چطور؟؟!!!

---------------------------------------------------------------------

ياد جبهه به خير

با سپيده بيدار ميشدم

با سحر عمليات ميکردم

حاجي ميرفت رو مينا

من سيما رو لخت ميکردم

---------------------------------------------------------------------

سازمان سنجش اعلام کرد : هيچ قزويني حق ندارد پشت کنکور بماند

---------------------------------------------------------------------

خيلي راحت از من جدا شد ، فقط يه لحظه کافي بود تا براي هميشه از پيشم بره و با اين کارش باعث ناراحتي اطرافيان بشه

.

.

.

.

.

(چس)

---------------------------------------------------------------------

زمستان دوباره مي آيد ، بهار دوباره تکرار ميشود امّا تو هيچ وقت تکرار نمي شوي چون خدا يک اشتباه را دوبار تکرار نميکنه

---------------------------------------------------------------------

آهنگ جديد اندي...حالا که خوشگلا مثل چماق نشستن و نميرقصن... ايکبيري تو پاشو برقص!

---------------------------------------------------------------------

جشنواره فيلم اصفهان:

1- دو نفر با يك تخم مرغ !

2- تا حالا موز خوردي؟ !

3- 10 نفر زير يك چتر !

4- من هوشنگ 15 تومان دارم !

5- ديشب باز هم پيتزا خوردم

---------------------------------------------------------------------

من امروز از نبودن اس ام اس رنج ميبرم.....هم اکنون نيازمند ياري سبزتان هستيم (کميته مبارزه با کمبود اس ام اس)

---------------------------------------------------------------------

عشق نمي پرسه اهل کجايي ، فقط ميگه تو قلب من زندگي مي کني .

عشق نمي پرسه چرا دور هستي فقط ميگه هميشه با من هستي .

عشق نمي پرسه که دوستم داري فقط ميگه : دوستت دارم

---------------------------------------------------------------------

شمع داني به دم مرگ به پروانه چه گفت
گفت اي عاشق ديوانه فراموش شوي/
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد/
گفت طولي نكشد تو نيز خاموش شوي /

---------------------------------------------------------------------

زندگي مثل پيانو است ،
دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

---------------------------------------------------------------------

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک

---------------------------------------------------------------------

عشق همچون نقاشيست بااين تفاوت که نقاشي را مي توان پاک کرداماعشق را هرگز

کسي را که دوست داريد هم حقي بر شما دارد . حتي اينکه دوستتان نداشته باشد

----------------------------------------------------------------------

زندگي گل زردي است بنام غم ،

فرياد بلندي است بنام آه ،

آيينه شکسته ايست بنام دل

مرواريد طلايي است بنام اشک

----------------------------------------------------------------------

اگر شکستن قلب و غرور صدا داشت، عاشقان سکوت شب را ويران مي کردند...

----------------------------------------------------------------------

به همه لبخند بزن ولي به يک نفر بخند , همه رو دوست داشته باش ولي به يک نفر عشق بورز .. توي قلب همه باش اما قلبت ماله يک نفر باشه ...

---------------------------------------------------------------------

بچه ها شوخي شوخي به گنجشکا سنگ ميزدن ولي گنجشکا جدي جدي ميميرن ،

آدما شوخي شوخي زخم زبون ميزنن ولي دلها جدي جدي ميشکنه ،

تو شوخي شوخي لبخند ميزني ولي من جدي جدي عاشقت ميشم

نميخاي شوخي شوخي به اين که من جدي جدي دوست دارم فکر کني؟؟

---------------------------------------------------------------------

زندگي اجبار است ... مرگ انتظار است ... عشق يک بار است ... جدايي دشوار است ... ولي ياد تو تکرار است

---------------------------------------------------------------------

سلام ، من از اداره ي گاز مزاحم ميشم، اجازه ميدين لپتون را يه گاز بگيرم

---------------------------------------------------------------------

سه تا چيز هست که بخواي نخواي مياد سراغت : 1.مرگ 2.جيش 3.اس ام اس

---------------------------------------------------------------------

زنهايي كه فكر ميكنن براي بدست آوردن دل مردا بايد به شكمشون رسيد يه خورده سطح بالا فكر ميكنن!!!

---------------------------------------------------------------------

اسم قزوين به پيکان جوانان تغيير پيدا کرد!

---------------------------------------------------------------------

احتکار

SMS مطلقا حرام و جواب به آن از واجبات است .

---------------------------------------------------------------------

خبرگذاري ايسنا:

اعطاي بودجه هنگفت از سوي يونسكو براي

سازمان ميراث فرهنگي

براي حفظ و مرمت علي دايي براي ادوار اينده جام جهاني

---------------------------------------------------------------------

و خداوند عشق را آفريد تا 110 بيکار نباشد....

---------------------------------------------------------------------

تو پسر گلي هستي فقط بايد 1 چوب تو کو؟نت کنم تا بشي دسته گل

---------------------------------------------------------------------

به اشتياق اولين دانه برف، به تحمل آخرين برگ پاييز، به گرماي تن خورشيد و به زيبايي آسمان شب قسم ميخورم كه سر كاري

---------------------------------------------------------------------

سلام دوست عزيز صميمانه اميدوارم كه در سال جديد پله هاي ترقي رو يكي يكي طي بكشي.

---------------------------------------------------------------------

افتتاح تونل رسالت در روز زن بر شما مبارك باد

اميد است به ياري خدا، برج ميلاد در روز مرد افتتاح گردد

---------------------------------------------------------------------

ببخشيد که دير به دير سر ميزنم : از وقتي که اندي گفته خوشگلا بايد برقصن .سرم خيلي شلوغ شده

---------------------------------------------------------------------

انرژي ذغالي روزي به پايان ميرسد ما خواهان فناوري هسته اي مي باشيم (فدراسيون وافوري هاي ايران)

---------------------------------------------------------------------

نقش کردم رخ زيباي تو بر سنگ خلا!

سنگ بشکست رخ تو رفت تو خلا!

---------------------------------------------------------------------

سوال بينش کنکور امسال: چه کسي ميتواند دايي را تعويض کند؟ 1-خدا 2-رهبر 3-عزراييل 4-هيچکدام

---------------------------------------------------------------------

از جلوي گل فروشي رد مي شدم.ديدم قشنگترين گلش نيست.نگرانت شدم.کجا بودي؟

---------------------------------------------------------------------

گر عاشقانه مردن را بلد نيستيم لااقل عاشقانه زندگي کنيم ....

---------------------------------------------------------------------

دل آدمها به اندازه حرف هاشون بزرگ نيست ولي حرفي که از ته دل باشه مي تونه آدم بزرگي بسازه

---------------------------------------------------------------------

يک نصيحت : مواظب خودت باش....!
يک خواهش : اصلا عوض نشو....!
يک آرزو : فراموشم نکن....!
يک دروغ : دوستت ندارم....!
يک حقيقت : دلم برات تنگ شده

----------------------------------------------------------------------

تنها ستاره ي خيالي من ، تو را در کدامين شب بجويم وقتي که هر شب بي تو بودن را به وسعت گريه در مي يابم

----------------------------------------------------------------------

بزرگترين آرزويم اين بود که کوچيکترين آرزوي تو باشم

----------------------------------------------------------------------

عشق همواره يکسان باقي مي ماند.اين انسان ها هستند که تغيير ميکنند

----------------------------------------------------------------------

همين الان از آسمون باهام تماس گرفتن و گفتن که قشنگترين و نازترين فرشتشون را گم کردن،امّا نترس من تو را لو ندادم

----------------------------------------------------------------------

کسي را که دوست داري ، ازش بگذر اگر قسمت تو باشد ، خودش بر مي گردد اگر هم بر نگشت بدان که از اوّل ماله تو نبوده پس بهتر که رفت

----------------------------------------------------------------------

هميشه لبخند به لب داشته باش حتي وقتي ناراحتي. شايد کسي عاشقه لبخنده تو باشد.

----------------------------------------------------------------------

آخرين اخبار جام جهاني:

از زيدان مي پرسن چرا با سر زدي توي سينه مهاجم ايتاليا؟

ميگه پدرسگ به من گفت علي دائي!

----------------------------------------------------------------------

قسمتي از وصيت نامه علي دايي: بعد از مردنم مرا در ورزشگاه آزادي به خاک بسپاريد تا هميشه در زمين باشم

----------------------------------------------------------------------

شبيه‌ترين چيز به عادت‌ماهيانه زن چيه؟

حقوق كارمند، به سه دليل: ماهانه مياد، سه چهار روز بيشتر دوام ندارد، اگه تموم بشه ترتيبت رو ميدن

----------------------------------------------------------------------

دوست خوب مثل سوتين مي‌مونه، نزديك‌ترين چيز به قلبت، بهت اعتماد به نفس ميده، ازافتادنت جلوگيري مي‌كنه، هميشه بالا نگهت مي‌داره!

----------------------------------------------------------------------

آخرين خبر از جام جهاني:

خروس فرانسوي (زيدان) توسط پليس آلمان دستگير شد!!!

----------------------------------------------------------------------

يه لري زنه اصفهاني ميگيره ، تو عروسي اصفهانيا ميگفتن:

عطر گل ياس ، عروس چه زيباس! لرها جواب ميدن: گوني گوني پشگل، عباس علي خوشگل !!

----------------------------------------------------------------------

به ترکه ميگن : تا حالا به گا رفتي؟

ميگه: نه ! جور کنيد آخر هفته بريم

----------------------------------------------------------------------

تركه ميره توالت, آروغ ميزنه.

ميگه: خاک به سرم بر عکس نشستم.

----------------------------------------------------------------------

به قزوينيه ميگن چه روزي رو بيشتر از همه دوست داري؟

ميگه : ببم جان روزي رو که دنيا کون فيکون شود
 
----------------------------------------------------------------------

به تركه ميگن تو چرا هميشه مشكي ميپوشي؟

ميگه آخه من ختم روزگارم

----------------------------------------------------------------------

به ترکه ميگن با ممه جمله بساز

ميگه : گرممه
 
----------------------------------------------------------------------

از پيرزنه ميپرسن شماره سوتينت چنده؟

ميگه : من از اين سوسول بازيا خوشم نمياد، ميکنم تو شلوارم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سی ام مرداد 1385 و ساعت 8 قبل از ظهر
دوست دارم


اگر تو امروز، آسمان را آبي مي‌بيني، من فردا را.
اگر فضاي دلت پر از مهر و گرماي عشق است،
و اگر قلبت تا ابديت لبريز از شور عشق است،
پس نگاه مرا ببين
هميشه در روياي من خواهي بود
سالها بود که در دنياي روياها زندگي مي‌کردم و هميشه در دنياي واقعي،
 حضور فريب و تظاهر را همه جا حس مي‌کردم. همه جا تلاشهاي بيهوده مردم در راه رسيدن به بيشترها را مي‌ديدم. مي‌ديدم که عشق و محبت در زير پاهايي که با شتاب به طرف خواسته‌هاي بيشتر مي‌دويدند لگدمال مي‌شود و در حال نابوديست. عشق از اوج آسمانها به خاک فراموشي سقوط کرده و چشمي نبود که آن را ببيند.
بچه‌ها نيز در آغاز با عشق و محبت همبازي و کم کم که بزرگ مي‌شدند آن را همچون بازيچه‌اي کنار ‌گذاشته و در دنياي بزرگترها حل مي‌شدند.
ولي من هرگز روياي کودکي‌ام را رها نکردم. با همه ناملايمات اطراف و اطرافيانم باز آن را در قلب و مغزم نگهداشتم. از همان آغاز عاشق بودم، عاشق ماندم و مي‌دانم که عاشق نيز از اين دنيا خواهم رفت. عشق همچون گدازه‌هاي آتشفشان در رگهايم جاري است و مرا هميشه تبدار خويش نموده است. مغزم، بدنم و تمام وجودم هميشه داغ عشق خواهد داشت.
به جستجوي مهر و محبت بودم. به دنبال عشق همه جا و همه سو دويدم، نگاه کردم، ولي افسوس چيزي نديدم. تا اينکه دست سرنوشت مرا به سوي تو کشيد و حالا تو را يافتم. گفتي که روح بي‌کالبدي بودي که آمدنم تو را کامل کرد. نه، من کالبد بي‌روحي بودم که تو در من دميدي و مرا زنده کردي. صداي تو، نغمه جانفزاي ابديت من شد. اگر در ملکوت زمين، غرق من شدي، فهميدي که من نيز غرق در ملکوت مهر تو شدم. در حريم امن يکدگر غنوديم، باهم نفس کشيديم، باهم خنديدم و باهم گريستيم. اکنون طلسم تنهائيم شکسته شد و روح سرگشته‌ام با تو سامان گرفت. با تو کامل شدم و واژه گمشده عشق، در دفتر سرنوشت من رقم زده شد. و عشق تو مرا به سرزمين رويايي ترانه‌ها دعوت کرد و تمام وجودم پر از عطر شکوفه‌هاي بهاري گشت. دوباره عشق را مي‌ديدم که از خاک نمناک عشق تو جوانه زده و لحظه به لحظه بيشتر مي‌رويد. بر بالاي آسمان زندگيم پرنده عشق تو بال مي‌زند و ابرهاي تيره رفته‌اند و آسمان هميشه آبي مهر تو پديدار شده‌اند. تو را پر از عمري انتظار يافته‌ام و اگر، سرنوشت بخواهد بازي ديگري کند و براي امتحان من تو را از من بگيرد، عشق تو ديگر تمام لحظه‌هاي باقي عمر مرا پر کرده است و به شکرانه عشقت تا ابديت احساس خوشبختي خواهم نمود. يک لحظه با تو بودن، عمر مرا چنان سودمند کرده است که باقي آن منتي است که خداي عشق به من عطا کرده است.
عشق تو مرزي ندارد، احساسم نسبت به تو نيز مرزي نمي‌شناسد. من اسير آزادي عشق تو شده‌ام. دريچه قلبم باز است و رازي را در خود پنهان ندارد و تنها خزانه دار عشق توست. داروي مهر تو درد تنهايي مرا شفا بخشيد. اگر ديروز تو با من آغاز گرديد، ولي بدان که فرداي روشن من با تو ساخته شد و تا زنده‌ام نهايت عشق و سعادت جاودان من با وجود مقدس تو در رگهايم جاريست.


نازنينم، اکنون که از عالم روياها به دنياي حقيقي رسيده‌ام و حقيقت همچون رويا مي‌نمايد، اکنون که دست تو را در دست خود دارم، رهايت نخواهم کرد و آرزويم اين است که تا ابديت نخوابم تا احساس با تو بودن لحظه‌اي از من جدا نشود.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و پنجم مرداد 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر
داداشی


وقتي سركلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختري بود كه كنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشي" صدا مي كرد.
به موهاي مواج و زيباي اون خيره شده بودم و آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه... اما اون هيچ توجهي به اين مساله نمي كرد.
آخر كلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست. من جزومو بهش دادم.بهم گفت: "متشكرم داداشي" و گونه من رو بوسيد.


اما مي خوامستم بهش بگم، مي خوامستم كه بدونه ، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم.


تلفن زنگ زد. خودش بود. گريه مي كرد. نامزدش قلبش رو شكسته بود. از من خواست كه برم پيشش. نمي خواست تنها باشه. من هم اينكار رو كردم. وقتي كنارش رو كاناپه نشسته بودم. تمام فكرم متوجه اون چشمهاي معصومش بود. آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه. بعد از اينکه کمي اروم شده بود، خواست بره كه بخوابه، به من نگاه كرد و گفت : "متشكرم داداشي" و گونه من رو بوسيد.


اما مي خواستم بهش بگم، مي خوامستم كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نمي دونم .


روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت: "قرارم بهم خورده، اون نمي خواد با من بياد".
من با كسي قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم كه اگه زماني هيچ كدوممون براي مراسمي پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم، درست مثل يه "خواهر و برادر". ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد. من پشت سر اون، كنار در خروجي، ايستاده بودم، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون كريستالش بود.


آرزو مي كردم كه عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فكر نمي كرد و من اين رو مي دونستم، به من گفت: "متشكرم داداشي، شب خيلي خوبي داشتيم" ، و گونه منو بوسيد.

 


اما ميخواستم بهش بگم، ميخوامستم كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.


يه روز گذشت، سپس يك هفته، يك سال ... قبل از اينكه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلي فرا رسيد، من به اون نگاه مي كردم كه درست مثل فرشته ها روي صحنه رفته بود تا مدركش رو بگيره. مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهي نمي كرد، و من اينو مي دونستم، قبل از اينكه كسي خونه بره به سمت من اومد، با همون لباس و كلاه فارغ التحصيلي، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روي شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشي دنيا هستي، متشكرم و گونه منو بوسيد.


اما مي خواستم بهش بگم ، مي خواستم كه بدونه، من نمي خوام فقط "داداشي" باشم. من عاشقشم. اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

 


نشستم روي صندلي، صندلي ساقدوش، توي كليسا، اون حالا داره ازدواج ميكنه، من ديدم كه "بله" رو گفت و وارد زندگي جديدي شد. با مرد ديگه اي ازدواج كرد.  من مي خواستم كه عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوري فكر نمي كرد و من اينو ميدونستم،  قبل از اينكه از كليسا بره با چشمهاي اشکبار رو به من كرد و گفت " ممنون که  اومدي؟ متشكرم داداشي"

ميخوامستم بهش بگم، ميخوامستم  كه بدونه، من نمي خوامستم  فقط "داداشي" باشم. من عاشقش بودم .... اما... من خيلي خجالتي هستم ..... علتش رو نميدونم.

سالهاي خيلي زيادي گذشت. به تابوتي نگاه ميكنم که دختري كه من رو داداشي خودش مي دونست توي اون خوابيده، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو مي خونه، دختري كه در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزي هست كه اون نوشته بود:
"تمام توجهم به اون بود. آرزو مي كردم كه عشقش براي من باشه. اما اون توجهي به اين موضوع نداشت و من اينو مي دونستم. من مي خواستم بهش بگم، مي خواستم كه بدونه كه نمي خوام فقط براي من يه داداشي باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتي ام ... نمي دونم ... هميشه آرزو داشتم كه به من بگه دوستم داره."

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و سوم مرداد 1385 و ساعت 8 قبل از ظهر

 

يادته يک روز بهم گفتي هر وقت خواستي گريه کني برو زير بارون که نکنه نامردي اشکات رو ببينه و بهت بخنده گفتم اگر بارون نباره چي!!! ؟؟؟ برگشتي و گفتي : اگه چشماي قشنگ تو بباره آسمون هم گريش ميگيره!!! گفتي يک خواهش ازت دارم وقتي که آسمون چشمات ميخواد بباره ميشه تنهام نذاري؟ گفتم به چشم … اما حالا امروز دارم گريه ميکنم ولي
 .....


منبعdokhtariazkavir.blogfa.com

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم مرداد 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

چه درديست درميان جمع بودن

ولي در گوشه اي تنها نشستن

براي ديگران چون کوه بودن

ولي در چشم خود ارام شکستن

براي هرلبي شعري سرودن

ولي لبهاي خود همواره بستن

به نزد عاشقان چون سنگ خاموش

ولي در بطن خود غوغا نشستن.

==============
بيا که در غم عشقت مشوشم بي تو
بيا که ببين در غم چه ناخوشم بي تو
شب از فراق تو مي نالم اي پري رخسار
چه روز گردد گويي در آتشم بي تو
دمي تو شربت وصلم ندادهاي جانا
هميشه زهر فراقت همي چشم بي تو
اگر تو با من مسکين چنين کني جانا
دو پايم از دو جهان نيز درکشم بي تو
پيام دادم گفتم بيا خوشم بيدار
جواب دادي گفتي که من خوشم بي تو

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سوم مرداد 1385 و ساعت 8 قبل از ظهر


            ديشب دلم هواي تو کرد و تو نبودي
            چشمانم براي تو باريد و تو نبودي
            ان يادگاري زيبا برگ گل سرخ
            تصوير اسم زيباي تو بود تو نبودي
            چشمانم تمناي نگاه تو ميکرد
            در اتش عشقِ تو بود و تو نبودي
            ان قامت رعنا که سفر کرد
            دلم تنها در حسرت ديدار تو بود و تو نبودي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم مرداد 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر


            ديشب دلم هواي تو کرد و تو نبودي
            چشمانم براي تو باريد و تو نبودي
            ان يادگاري زيبا برگ گل سرخ
            تصوير اسم زيباي تو بود تو نبودي
            چشمانم تمناي نگاه تو ميکرد
            در اتش عشقِ تو بود و تو نبودي
            ان قامت رعنا که سفر کرد
            دلم تنها در حسرت ديدار تو بود و تو نبودي

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم مرداد 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible? 
آيا ميدانستيد آنهايي که از نظر احساسي بسيار قوي به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند

  
 

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them? 
آيا ميدانستيد که آنهايي که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسي براي مراقبت نياز دارند

 
 
 

Did you know that the three most difficult things to say are: 
 
I love you, Sorry and help me 
آيا ميدانستيد که  سه جمله اي که بيان آنها از همه جملات سخت تر است 
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن 
ميباشد

 
 
 

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves? 
آيا ميدانستيد که کساني که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتري نسبت به خود بر خوردارند

 
 
 
 

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty? 
آيا ميدانستيدکه کساني که زرد ميپوشند از زيبايي خود لذت ميبرند

 
 
 

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding? 
و آيا ميدانستيد که کساني که لباس مشکي به تن ميکنند نميخواهند مورد توجه قرار گيرند ولي به کمک و درک شما نياز دارند

 
 

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds? 
آيا ميدانستيد که زماني که به کسي کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوي شما بر ميگردد

 
 

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face? 
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسي بيشتر است

 
 
 

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted? 
آيا ميدانستيد که اگر چيزي رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد

 
 
 

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.   
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايي مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد 

 
 
 
 

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold. 
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسي نياز به چيزي دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوبار به سوي شما باز خواهد گشت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سی ام تیر 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر

مادر خاطرت جمع که در خواب پريشان مني

 روز مادر را به همه مادرهاي دنيا و به خصوص مادر خوب خودم تبريک ميگم
و البته روز زن را هم به همه خانوم ها به خصوص عزيز دل خودم تبريک ميگم

مادر عزيزم که تمام مشکلات من روي دووشت است؛ روزت مبارک

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 9 بعد از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیستم تیر 1385 و ساعت 6 بعد از ظهر
بیچاره زیدان

سلام بچه ها

میدوونید چرا زیدان اوون کله رو زد به بازیکن ایتالیا؟
مطمعنم که نمیدوونید اوون بازیکن ه زیدان چی گفت

زیدان تو مصاحبه هاش  اعلام کرد که اوون بازیکن بهش گفته که علی دایی تویی؟

بعد به زیدان هم بر خورده و اوونو گرته به بادده کتک

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نوزدهم تیر 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر
فوت مادربزرگم

سلام دوستان
امید وارم حالتوون خوب باشه
منو برای اینکه فاصله بین ان دو پستم زیاد شد ببخشید متاسفانه مادربزرگم فوت کرد و من هم به همین ذلیل یه مدت از
وبلاگم واینترنت دور بودم
انشاالله از این به بعد کار این وبلاگ مثل گذشته ادامه پیدا میکند
ممنوون از شما که با نظر های قشنگتوون منو دل گرم به ادامه این کار میکنید

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سیزدهم تیر 1385 و ساعت 10 بعد از ظهر

کنم هر شب دعا  کز دلم بيرون رود مهرت ......ولي آهسته ميگويم خدايا بي اثر ياشد

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم تیر 1385 و ساعت 4 بعد از ظهر
بايد باور کني

 

هميشه همينطور است
يکي مي ماند
تا روزها و گريه را حساب کند
يکي مي رود
تا در قلبت بماند تا ابد
اشک هايت را پشت پايش بريزي
رسم روياها همين است
که تنها بماني با اندوه خويش
روزها و گريه ها را
به آسمان خالي ات سنجاق کني
بايد باور کني که بر نمي گردد
که بگويي چقدر شب ها سر بي شام گذاشته اي
تا بتواني هر صبح
با يک شاخه گل 
منتظرش بماني
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در پنجم تیر 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دوم تیر 1385 و ساعت 12 بعد از ظهر
good post

my love post in this blog is:

http://www.lovelymans.blogfa.com/post-69.aspx

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یکم تیر 1385 و ساعت 3 بعد از ظهر
poem

mesle esme khodam eeyno  midoonam
midoonam ke yek nafar ye rooz miyad
midoonam ke vaghty az rah berese har chee ke khobe
vase manam mikhad
dararo va mikonam panjereharo mishkanam
mojhdeye didaneshoo to koocheha jar mizanam


vaghty az rah berese ba booseheey ghofle in ghamestoono va mikone
mano to ye shahre deege mibare ba havaye taze ashna mikone
dararo va mikonam panjereharo mishkanam
mojdeye didaneshoo to kocheha jar mizanam

tooye in khoneye dar baste toye in sandogh sar baste hameye arezooham kor mishe
miyone deevaraye sangee miyoone in hame del tangee shoge zendegee azam door mishe
ye nafar dare miyad divararo bardare
ye nafar dare miyad zendegee ro miyare
dararo va mikonam panjereharo mishkanam
mojdeye didaneshoo to kocheha jar mizanam

tooye in khoneye dar baste toye in sandogh sar baste  hameye arezooham kor mishe
miyone deevaraye sangee miyoone in hame del tangee shoge zendegee azam door mishe
to oony oon yek nafar ey ham shab tan khaste mitonee keleed bashee vase daraye baste
dararo va mikonam panjereharo mishkanam
mojdeye didaneto to kocheha jar mizanam
dararo va mikonam panjereharo mishkanam
mojdeye didaneto to kocheha jar mizanam

 
salam
chon farsi saze systemam moshkel dash in injoory neveshtam
in shee yekee az ahang haye ghadimiye khanoome googooshe ke man
bad az shenidane in ahang ashgesh shodam va vaghean ahangasho doost daram

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سی و یکم خرداد 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر

لباس شناگران زن ايراني در مسابقات جهاني اين شکلي بود
جالبه نه؟

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و هفتم خرداد 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر

باروونو دوست دارم هنوز چون تو رو يادم مياره حس ميکنم پيش مني وقتي که باروون ميباره.......................

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در بیست و سوم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر
سلام



اين متن قشنگ رو يکي از دو ستان برم ميل کردن به نظرم جالب بود شايد قشنگترين متني باشه که تا حالا خونده باشم
حيف که نويسنده اش خواست اسمي ازش نبرم
مجاز است(lovelymans.blogfa)ولي کپي کردن اين مطلب با ذکر منبع
عشقي جدا از معشوق
 
روزي شيوانا پير معرفت يکي از شاگردانش را ديد که زانوي غم بغل گرفته و گوشه اي غمگين نشسته است. شيوانا نزد او رفت و جوياي حالش شد. شاگرد لب به سخن گشود و ازبي وفايي يار صحبت کرد و اينکه دختر مورد علاقه اش به او جواب منفي داده و پيشنهاد ازدواج ديگري را پذيرفته است.
شاگرد گفت که سالهاي متمادي عشق دختر را در قلب خود حفظ کرده بود و با رفتن دختر به خانه مرد ديگر او احساس مي کند بايد براي هميشه با عشقش خداحافظي کند.
شيوانا با تبسم گفت:" اما عشق تو به دخترک چه ربطي به او دارد؟"
شاگرد با حيرت گفت:" ولي اگر او نبود اين عشق و شور و هيجان هم در وجود من نبود!!."
شيوانا با لبخند گفت:" چه کسي چنين گفته است. تو اهل دل و عشق ورزيدن هستي و به همين دليل آتش عشق و شوريدگي دل تو را هدف قرار داده است. اين ربطي به دخترک ندارد. هر کس ديگر هم جاي دختر بود، تو اين آتش عشق را به سمت او مي فرستادي. بگذار دخترک برود! اين عشق را به سوي دختر ديگري بفرست. مهم اين است که شعله اين عشق را در دلت خاموش نکني. معشوق فرقي نمي کند چه کسي باشد! دخترک اگر رفت با رفتنش پيغام داد که لياقت اين آتش ارزشمند را ندارد. چه بهتر! بگذار او برود تا صاحب واقعي اين شور و هيجان فرصت جلوه گري و ظهور يابد! "
 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در شانزدهم خرداد 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در چهاردهم خرداد 1385 و ساعت 5 بعد از ظهر
جوابيه ي علي

سلام دوستان خوبيد؟
توو مطلب قبلي که نوشته بودم يکي از دوستان به اسم علي لطف کردن و نظر دادن که برام يه جوورايي جالب بود
فقط براي جوابش اينو دارم که آره عزيز يه جورايي درست حدس زدي من تقريبا تنهام و دنبال کسي هستم که بتوونيم تنهاييمونو با هم پر کنيم
و به قول آقاي يگانه در پي کسي هستم که فقط واسه ي خودم بخواد منو و حداقل بتوونه منو درک کنه و حرفامو بفهمه و جواب کاملشو براي اين دوست عزيز ميل ميکنم چون همه
چيزو نميشه اينجا نوشت

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 11 قبل از ظهر
offff


مرسي از دوست خوبم که اين آفها رو براي من گذاشته و من هم براي شما ميزارم
من خودم عاشق اوليش شدم

در شهر عشق قدم مي زدم . گذرم افتاد به قبرستان عاشقان... خيلي تعجب کردم !!! تا چشم کار مي کرد قبر بود ... پيش خودم گفتم يعني اين قدر قلب شکسته وجود دارد ؟ يکدفعه متوجه قلبي شدم که تازه خاک شده بود ، جلو رفتم و برگهاي روي قبر را کنار زدم که برايش دعا کنم ..... واي !!! چي مي ديدم ... باورم نمي شد اون قلب همون کسيه که چند سال پيش دل منو شکسته بود

.شب را دوست دارم ! چون ديگر رهگذري از کوچه پس کو چه هاي شهرم نمي گذرد تا سر گرداني مرا ببيند .چون انتها را نمي بينم .تا براي رسيدن به آن اشتيا قي نداشته باشم شب را دوست دارم چون ديگر هيچ عابري از دور اشک هاي يخ زده ام را در گوشه ي چشمان بي فروغم نمي بيند شب را دوست دارم : چرا که اولين بار تو را در شب يافتم از شب مي ترسم : تو را در شب از دست دادم. از شب متنفرم ، به اندازه ي تمام عشق هاي دروغين با آفتاب قهرم ، چرا شبها به ديدارم نمي آيد
 
بچه که بودم فقط بلـد بودم تـا 10 بشمرم،نهايـته هر چيزي همين 10 تـا بود،از بـابـا کــه بستني ميخواستم،10 تا ميخواستم.مامانمو 10 تا دوست داشتم....خلاصه ته دنيا همين 10 تا بود و اين ?0تـا خيلي قشنگ بود! ولي حالا نميدونم ته دنيا چقدره؟...نهايتـه دوست داشتن چقدره؟...انگار خيلي هم حريصتر شدم،چون 10 تا بستني هم کفافمو نميده!امّا ميخوام بگم دوست دارم .....ميدوني چقدر؟!....به اندازه يه همون 10 تايه بچگي

واي که چقدر اين دل عاشق بلاست ميون دل با من هميشه دعواست به دل ميگم غم و تو خونت راه نده ميگه جوونم مهموون حبيب خداست چي مي شه گفت به اين دل ديوونه هرچي ميگم باز ميگيره بهوونه کاشکي دلم غصه پنهوون نداشت خونه دل حياط و ايوون نداشت پر مي کشيد خنده روي لبانم ابر چشمام يه قطره باروون نداشت چي مي شه گفت به اين دل ديوونه هر چي ميگم باز مي گيره بهوونه

نمي خواهم بگويي دوستت دارم ... چون مي گويي باران را هم دوست دارم اما وقتي زير باران خسته مي شوي از آن فرار مي کني... مي گويي آفتاب را دوست دارم اما وقتي نور شديد آن تنت را مي سوزاند از آن گريزان مي شوي... مي گويي نسيم را دوست دارم ... اما وقتي نسيم تبديل به باد مي شود از آن نيز متفر مي شوي...مي خواهم مرا همچون قلبي که در سينه ات مي تپد دوست داشته باشي چون نمي تواني از آن گريزان باشي
 
.از دريا پرسيدن عشق چيست، گفت:خشكيدن...... از گل پرسيدن عشق چيست، گفت:پرپر شدن....... از زمين پرسيدن عشق چيست، گفت: لرزيدن......... از آسمون پرسيدن عشق چيست، باريدن.......... از انسان پرسيدن عشق چيست،ناگهان ندايي از درونش گفت:جدايي..... اگر آدمي زندگي را دوست داشت در آغاز تولد نمي گريست

 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در یازدهم خرداد 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در دهم خرداد 1385 و ساعت 10 قبل از ظهر

اگه نظر ندید دیگه آپ دیت نمیکنممممممممممممم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نهم خرداد 1385 و ساعت 4 بعد از ظهر
چند تا متن قشنگگگگگگگگگگگ


            خدايا گر تو درد عاشقي را ميکشيدي توهم زهر جدايي رو به تلخي ميچشيدي
            اگر چون من به مرگ آرزوها ميرسيدي پشيمان ميشدي از اينکه عشق رو آفريدي
            بگو هرگز سفر کردي؟.... سفر با چشم تر کردي؟.... کسي را بدرقه با اشک
            تو با خون جگر کردي؟ ز شهر آرزو هايت به ناکامي گذر کردي

 

 

            آموخته ام که هميشه کسي هست که به ما احتياج دارد. آموخته ام که هيچ
            وقت هيچ وقت قضاوت نکنم. آموخته ام که انسان هاي بزرگ هم اشتباه مي
            کنند. آموخته ام که هميشه هميشه بخندم
            آموخته ام که هرگز نگذارم کسي عصبانيتم را ببيند. آموخته ام که به
            انسان ها مانند سکوي پرتاب نگاه نکنم. آموخته ام که هرگاه که ترسيده ام
            ،شکست خورده ام. آموخته ام که غرور انسان ها را هرگز نشکنم. آموخته ام
            که هرگز وابسته کسي نباشم.
            

 

 

 

            كاش مي شد سه چيز را از كودكان ياد بگيريم:
            بي دليل شاد بودن و پاي كوبيدن
            هميشه سرگرم كار بودن و بيهوده ننشستن
            حق و خواسته خود را با تمام وجود خواستن و فرياد زدن
            

 


من تمام هستي ام را در نبرد با سرنوشت
            در تهاجم با زمان
            آتش زدم كشتم
            من بهار عشق را ديدم ولي باور نكردم
            يك كلام در جزوه هايم هيچ ننوشتم
            من ز مقصدها پي مقصودهاي پوچ افتادم
            تا تمام خوبها رفتند و خوبي ماند در يادم
            من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
            بهارم رفت
            عشقم مرد
            ...يارم رفت
            

 


            در تمام لحظه هايم هيچ کس غربت تنهائيم را حس نکرد
            آسمانم غم گرفت
            هيچ کس برکه طوفانيم را حس نکرد
            آنکه سامان غزلهايم از اوست
            بي سر و سامانيم را حس نکرد
            

 

 

            
            دوباره دل هواي با تو بودن كرده
            نگو اين دل دوري عشقتو باور كرده
            دل من خسته از اين دست به دعاها بردن
            همه آرزوهام بارفتن تو مردن
            حالا من يه آرزو دارم توسينه
            كه دوباره چشم من تورو ببينه
            واسه پيدا كردنت تن به دل صحرا ميدم
            آخه تو رنگ چشات قيمت دنيا رو ديدم
            توي هفت تا آسمون تو تك ستاره مني
            به خدا ناز دوچشماتو به دنيا نميدم
            حالا من يه آرزو دارم توسينه
            كه دوباره چشم من تورو ببينه

 

 


 نگاه
            ندانسته عاشق شدم،دانسته گريه کردم ودانسته درون
            خود شکستم.
            نگاهم سراسر اشتياق بود،
            نگاهم حاکي از تپيدن قلبم بود،
            نگاهم لبا لب،نياز بود،
            نگاهم شِکوه از تنهايي بود،
            نگاهش...........
            نگاهش خنده بود،
            نگاهش شيطنت بود،
            نگاهش بي مهري بود،
            نگاهش شکستن قلبم بود،
            نگاهش ردِ نگاهم بود.
            


 
            ديشب دلم هواي تو کرد و تو نبودي
            چشمانم براي تو باريد و تو نبودي
            ان يادگاري زيبا برگ گل سرخ
            تصوير اسم زيباي تو بود تو نبودي
            چشمانم تمناي نگاه تو ميکرد
            در اتش عشقِ تو بود و تو نبودي
            ان قامت رعنا که سفر کرد
            دلم تنها در حسرت ديدار تو بود و تو نبودي


 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در نهم خرداد 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر
سلام

یکی از دوستانن برای عکسی که از روزنامه ی ایران براتوون گذاشتم ناراحت شده بود فقط خواستم بگم من خودم اصلیتم ترکه و به من هم بر خورد این عکس رو فقط گذاشتم که بگم طرفی که اینو کشیده چه آدم خریه

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط داریوش در هفتم خرداد 1385 و ساعت 9 قبل از ظهر